تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
پایان نامه
" کنار سرابی که پایان نداشت...به سمت سفر لنگر انداختیم

بخوان قصه ی آسیاب است و باد...و ما نیزه داران که می تاختیم! "

...

انگار احساس می کنی که همه ی این مدت را جلوی دوربین بوده ای وقتی که از پایان قرار است شروع کنی و حال آنکه آغاز هیچ دستت نبوده..چیزی است بیگانه با سرنوشت..چه خوب می گوید شهریار وقتی "به کتابی که منم اول و آخر مطلب..من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست"...چقدر سخت است بخواهی کنار بیایی با بسته شدن دفتری که دو سال تمام بهترین خاطراتت را نگه می داشتی. از آن بالاتر غم هایت را...دل تنگی هایت را...گریه هایت را..اما این گاری روزگار می کشاندت به رسیدن به و بریدن از..با "چرخش عین عاج چرخ" هایش ...حقیقت اما همیشه سوار است بر اینکه تنها چیزی که نزدیک می شود پایان است و باید خوب صبور بود که از خودت دور نشوی...برایم روزگار آموزگار است...

ملکوت سکوت قسمتی از من بود که حالا با این چند خط تمام می شود. از فردا که چه زود خواهد آمد من آدم دیگری هستم. با یک قسمت به پایان رسیده. با یک تز صد و چند صفحه ای که بیشتر چیزهایی که یادگرفته ام را ندارد...ملکوت فردا دوباره لهجه ی شیرین سکوت را از یاد خواهد گرفت...که عبور از دلم ساده نیست...

اما من کودکانه ستایش می کنم دست های گرم بر سرم را در این مدت..من از صدای هر شب پدر تشکر می کنم که اگر نبود نه تنهایی که گمراهی مچاله ام می کرد...من از اینکه حالا فهمیده ام که پدر مرا به اسم دعا می کند صبح ها احساس بزرگی می کنم...من از آن همه صداقت مادر..از آن که زود می فهمد و نمی گوید...از آن که نمی خواهد چیزی از خودش جز من...از آن که سنگین است و صمیمی..از آن که ساده است و محکم..از آن که خوب گوش می کرد به "دوره ی سوم" تاریخ سوم راهنمایی...از آن که سرش می خورد به در که سحرها ولی می گذاشت گریه هایش را به اذان احساس بزرگی می کنم...

من از بودن با حمید و محمد -تنها همرزمان همروز من- احساس غرور می کرده ام...من از قسمتی از حمید بودن و پاره ای از محمد بودن راضی بوده ام به تقدیر.. که چند ده سال زودتر حس کنم که "معاد جسمانی است"...من نمی توانم این جا بنویسم که چطور شده است همه ی این مدت با آن ها بودن را که هیچ وقت جایشان پر نمی شود..که خالی تر می شود..خالی تر...

و من..من از شما که بی شائبه دوست داشتید این طومار بازشده را تشکر می کنم..من از برهان که حرف می زد از چیزهایی که خودم و خودش می فهمیدیم شاید فقط..از محمدرضا...از حسام که کران بالای محبت است..از خزر که خودش است..که به جا، مهربان و دل نازک است..از علی که فرمانده غنایم زخمی ترین های مثل من و خودش است..و از تو که خوب ترینی..تشکر می کنم....

و حالا نگاه می کنم به دست های شما که سخت دل بسته ام به دعایی که همیشه هست..

 

تا تو در باغ تماشای گلی می کردی...ما تماشای تو کردیم..تماشا را باش~

عالی جناب

اکتبر ۲۰۰۸

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:45 بعد از ظهر