“When the seagulls follow the trawler, it's because they think sardines will be thrown in to the sea.”
همه دیدند..وقتی کانتونا بعد از اخراج از زمين در بازی با کریستال پالاس در سال ۹۵، آن هوادار کنار زمین زد را...با یک لگد کنگ فو...

فردایش روزنامه ها را که برای روزنامه نگاری گفته بود:
"وقتي مرغ هاي دريايي يک قايق ماهيگيري را دنبال مي کنند، دليلش اين است که فکر مي کنند الان همه ماهي هاي ساردين به داخل دريا ريخته مي شوند."
~~!
حاشیه:
گوردون استراکان (مربی تیم کاونتری آن موقع):
اگر یک فرانسوی راجع به مرغ دریایی، قایق ماهیگیری و ساردین حرف بزند یک فیلسوف است. و من هم یک کوتوله ی اسکاتلندی احمق حتما که حرف مفت زیاد می زند.
آدم های تنها یک روز صبح برای دل تنگی شان تصمیم می گیرند به زیر بارانی که تا بی موقع بند نمی آید..چتر باز می کنند و با دست دیگر برای خودشان دست تکان می دهند یعنی که خدا حافظی کرده اند از خودشان با تنهایی شان برای چند قطره..و خیلی راحت لنگر می اندازند انگار جایی در اتوبوس های شلوغی که دقیقا به درک می رود..آدم های تنها شاید ِروز محاسبه را هم همانی خواهند بود که صبح روزهای مصاحبه..خودشان اند...حتی کمی بیشتر..یا حداقل چیزی تنها تر از خودشان..با چند ایستگاه تاخیر مسیر را می رسانند به جایی که دقیقا اسمش می تواند درک باشد...حالا فکر نکن قصه ی یک روز و دو روز و چند ساعت و این ها است..ها..همیشه ی سگی مسیرشان گم است انگار .. یا آدم هایی که سر کار و یا سر و کار دارند با تنهایی شان سخت طرح می کنند سوال های مسیر را .. آدم های تنهای اتوبوس های خلاف کار ها و قوطی جمع کن ها و لهجه دار ها هم متصور است که طرفدار دخترهای دم پنجره و تنهایی پسرهای کم جمعیت تر از خودشان بوده اند..
اینجای نوشته ام حالا اصرار دارد که بی "خیال"! تنها جایی که شاید آدم های تنها بدون استفتاء از شلوغی حضرات می توانند باشند یا نباشند..
برای آدم های تنها فرقی نمی کند که لبخند از کجا شروع می شود..می روند نقشه ی لبخند پیدا کردن مسیر را برای خانم مهربان نگهبان رئیس توضیح می دهند..و خوب توصیف می کنند که وقتی سوت زدیم شما از این پشت حمله می کنید به سمت شادی های جلوی روی ما و پشت را نگاه نمی کنید و هکذا.. یک آدم تنهایی نیست پیدا شود سوال کند که رئیس شرکتی که معاون مشاور قسمت آن اش برای شان وقت ِ بدون وقت بودن هم ندارد چه می تواند داشته باشد برای زنده گی آدم های تنهای غیر از خودش..دستگیره ی در که می چرخد (حالا مثلا شما در جزوه تان بنویسید دویست و هفتاد درجه)، آن قدر که برای تنهایی لازم است از قسمت باز دری که به سمت عقب می رود منظره ی قدیمی با صدای بنان می آید..اینقدر که آدم های تنها اینجای متن آدم می شوند و چند خط بعد درست می نویسند کم حوصله گی شان را..در را به آرامی ِ خانمی که تقسیم کرد تنهایی شان را با موهای بسیار سفید آقای پشت میز می بندند..گونه ی خاص آدم های تنهایی که اجازه می دهند به خودشان سکوت کنند وقتی می بینند مقابل شان آدم تنهای دیگری که لیاقت شکستن سکوت دارند مورد بحث اینجای نوشته تا صدای زنگ است بچه ها...
آدم های تنهایی که جای خودشان "من" می گذارند را از اینجا پیش فرض بدانید...بی دلیل شاید.
اما پیرمرد محکم نشسته است..چایی اش را با طمانینه ی خاصی می خورد..انگار منتظر چیزی است..یا نیست..شاید فکر می کند همان تکان سر ابتدایی بدون سلام برای آدم تنهای پشت میز کافی بوده است..باید درست هم بوده است!..من کمی صدایم می لرزد..همیشه آدم های جدید مرا گستاخ تر می کنند ولی نه آنهایی که احساس می کنم صبر کرده اند مدت زیادی -بگو ۶۰ سال- تا موقع نشستن ام شود مقابل شان..ترس دارد دیگر//...همان لرزشی که همیشه در آیینه سراغ دارم.. من همه ی حرف هایم را انگار زده باشم وقتی شروع می کند بی مقدمه شعری از سعدی برایم می خواند..انگار که نگاهم را دیده باشد بر سال های همه اش یا شاید گریه می خواهد از کوتاهی سلام و علیکی هم که نمی دانم کی تمام شد.."من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب...با یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را"..لبخند نمکین زیبایی می زند..هوش پیرمرد تسخیر کرده بود تنهایی ام را.. خیلی با عجله همین را گفتم و بعد دوباره دنبال کردم سکوتی را که سخت بود برایم پیدا نکردن اش.."ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز...هر چه گویی چاره دانم کرد...جز تقدیر را"..پیرمرد چشمانش درخشید..انگار که شاد شده باشد..باور کن..باور کن اینقدر شاد که تعریف بشوند همه ی انواع رفع نگرانی های به طرق مختلفی که تا به حال شناخته ام ... انگار که خودش را برای من آماده کرده باشد از متن مصاحبه ی من روی میزش تنهایی اش را با تنهایی من خلوت کرد زود تر از آن که یا اصلا آن که فکرش را کرده باشم...
از انقلابی که چه زود فراری اش شد..از رئیس شرکتی که ۳۰۰۰ کارمندش را اسم به اسم می شناخته است و از اجازه ی کتبی ای که باید گرفته می شده از آیت الله طالقانی که زیر نور اعتراف کند آن کاغذ پاره پاره که پیرمرد مجرم نبوده که بتواند راحت سرش را به بیابان بزند..-قرار نیست که این حرفش را هم این جا بگویم که آن جایی که شما زنده گی می کنید طوری است که ظاهرا هر کس به فکرش باشد مجرم می شود دیر یا زود..باید بی فکر بود؟؟-..از شب های لندن که تازه نیمه شب ش را شب برایش چراغ می آورده است که چهل و چند سالگی اش را دور از زن و فرزند جشن بگیرد با کتاب هایی که حتی روی جلدشان را هم بلد نبوده بخواند...از شرکتی که تنها کارمند غیر از خودش را با پول وام حقوق می داده..و حالایی که تنها تر از من نشسته روبروی م و خوب نگاهم می کند. و حالایی که سخت است زمان و زمانه ای که کلیدش گم شده و باید به دست صبورش داد و حافظ خواند...حالایی که چند ده هزار کارمند دارد و چند شرکت بزرگ و کوچک در کشوری که زبان اش را آن طور نمی داند که سعدی بخواند و زخمی رها کند به سمت بغض های ناشیانه ی من که این روزها عجیب خطا می زنند..
آن قسمت مستهجن رشیدپوری ذهنم را بالا می آورم برای شکستن شیشه های تنهایی پیرمرد..برای خاطرات به قول صدای نامجو پونز خورده ی نوک تیز...ته راه رفتن های به سمت جلو...
- "بر نمی گردید؟...همه ی این سی سال را؟..."
-" ببین...من از آسمان روزهای پایتخت..از شب های شیراز ..از کنار دریای دریا کنار.. آن قدر خاطره ی خوب دارم که حالا که مقایسه می کنم با تنهایی روزهایی که همه شان را تنها بوده ام با دل خوشی آن ها...فکر می کنم که کفایت می کند مرا..
که می خواهم با همه ی این خاطرات
بمیرم....."
آدم های تنها مسیر برگشت از درک را درک نمی کنند که چه طور می شود گریه کرد آن قدر نامفهموم زیر
بارش
"شاد باش ای عشق خوش سودای ما"..
شاید می شود ...تا نگویی اسیران کمند تو کمند...

آرشیو