تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
معجزه ى قرمز شدن
توی این شلوغی روزهای آلوده ی پایتخت، زیر این ابرهای سربی تیره بخت، توی تاکسی های زرد رنگی که راننده می زند تمام امیدهایت را با گیره به بند رخت، درد دل آدم هایی که معتادند همه سرنگ بودنشان را تخت به تخت، ساده که بگویم دروغ های سخت،

توی این هوایی که برنج می آید به قافیه ی به رنج 
توی این شب هایی که تو رنج می کشی و من ترنج،

-توی این هوایی که مافیا پرکارترین عضو کابینه است-
توی این هوایی که جشن تولد سه سالگی وزیر اقتصادش گریه است

توی این روزهای کاری که بانک ها هم بی بهره اند
توی این روزهایی که خسته اند لیلی ها..مجنون-مرده اند..

توی این روزهایی که پدر می گوید ساعت ۶-۷ صبح اش را گلدان آب می دهد
توی این شب هایی که گریه می زند محکم توی دهنت..عکس هایی که به زحمت بابا فرستاده از کامپیوتر آن اتاق حالا دیگر در به درت..

توی این روزهایی که نمی دانم چرا مادر می گوید برایم از خانه ای نقاشی شده روی بوم
..می دانی..توی این روزهای رنگ و رو رفته ی مغموم

رنگ پیراهنت باید قرمز باشد...

...

 .

 عکس از فارس نیوز است.

پ.ن :ببین من فهمیده ام که خدا طرف دار کسی نیست...خدا همیشه با دست های هم دل است..خدا خطای داوری ندارد..وقت اضافه ی بی خود نمی دهد..همه اش بازی است..باید بازی کرد..هم دل بود..داد زد..خدا طرف دار دل های یک دست است..صداقت همیشه می برد.. 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:3 قبل از ظهر
جمعه ششم اردیبهشت 1387
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره..
فردا امتحان درسی را قرار است بدهم که دو هفته ی پیش امتحان آخر ترمش را فراموش کردم به جلسه بروم...

امروز تصمیم خداحافظی با کسی بود که همه ی این دو سال را با شادی ها و تحقیرها و بداخلاقی ها و ایمیل ها و ناراحتی هایش گذرانده بودم...

امروز ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه بود که فهمیدم صبح شده و باید برای شب بیدار شد..

امروز ساعت ۱۲ و چندی بود که جواب آخرین ابداعات رومانتیک من به صورت مخفیانه توی صورتم اسید پاشی شد..

امروز ساعت چندش را نمی دانم چه طور بودم...اما می دانستم که چه طور اینقدر چندش آور شده ام..

امروز من فهمیدم که روزهای من دیگر فرقی با هم ندارند..

امروز فهمیدم که مدت زیادی است که کسی برایم حرفی نزده که جالب باشد

آدمی ندیده ام که بیشتر از خیره شدن فکر کنم به او

زیبایی کسی مرا محو نکرده است..

حتی دروغ های آدم ها دیگر برایم اینقدر کثیف نیست...

من تازه امروز فهمیدم که آرزوهای کوچک داشتن از سایزهای بزرگ آبرو و بی آرزو بودن ویران کننده تر است..

من امروز فهمیدم که کارهایی که برای خودت باشد و نه خدا

نه برای خودت می ماند

 و نه خدا برایت می ماند

و تازه باید از خدا بخواهی که سونامی نشود

روی سرت خراب شود

له شوی خراب شوی...

 

ولی امروز را به خودم می گویم که برای فردا باید توکل داشت..

من توکل دارم..من خواب دیده ام که خوب می شوم

من از بیماری خاص بودن رنج می برم/

+ نوشته شده در ساعت 1:5 قبل از ظهر