دست هایم را به زحمت دو طرف آستین صندلی جا داده ام و آنقدر این دگمه ی خمیدگی را فشار داده ام تا نه نزدیکان و نه پشت سری ها صورتم را ببینند...و گاهی از روی اجبار برای رهایی از چندش عصبی لبخندهای مسخره ی مهماندار پاهایم را به هم فشار می دهم..سردم است ولی انگار این تن لرزش می خواهد...هنوز آن روزهای آخر خوب جلوی چشمانم هست... همان ماه آخری که از ترس مامان نفس نیامده ام را مجبور بودم تا گاهی اوقات فکر ۳۰صلوات نگه دارم تا بالا بیاید...از همان هایی که صدای در بستن های
محمد داد می زد که دیگر پشت سرش را نگاه نمی کند .. و ما می دانستیم که خودش هم می داند که دیر یا زود چیزی حتی برای دیدن هم نمی ماند... از همان آخرین حرف های شبی که با پارازیت های گریه ی
حمید و
محمد قطع می شد و من که نماز های از وقت گذشته را بهانه کرده بودم که بهشان گوش نکنم...
دست خودم که نیست...من از همیشه ی بچگی حتی گریه ها را هم فقط برای خودم می خواستم...ارتفاع پرواز هرقدر هم که باشد
من باز پرواز کم می آورم...فشار چرخ های پیاده شدن انگار بلند بلند پیشانی ام را خراش می دهد...نمی دانم
نامجو منظورش چیست که این ها را می خواند
..." جانا چه گویم ...شرح فراقت...چشمی و صد نام.."...این خانم کناری هم من را نمی فهمد...و من هم همیشه را...ولی کاش این اشک ها را می شد حاشا کرد....انگار نه انگار که کوتاه زمانی نیست که همه شان را دیده ام...ولی نمی دانم از چه دردم می گیرد..می ترسم باز هم هیچ چیز مثل اول نباشد...می ترسم که هر قدر دیگر تلاش کنم شاد نباشم..می ترسم دیگر مثل آن موقع ها افسردگی و خودکشی ای که
کیوان درباره اش همیشه می گفت برایم مسخره نباشد..می ترسم شهر آدم هایی که من ساخته ام دیگر شهر من نباشد...می ترسم راست باشد که به
سمیرا می گفتم
شهر من گم شده است..می ترسم
حمید راست گفته باشد که من پایتخت روزهای کودکی ام را یکبار برای همیشه ترک کردم...می ترسم...می ترسم
مریم ۱۰ بار دیگر مرا حمید صدا کند ..می ترسم امیرحسین ناراحتی کند که
چرا باز موبایل حمید را برداشته ام..می ترسم بابا در حین رانندگی از خاطرات
حمید بگوید..می ترسم...به خدا می ترسم که بابا بخواهد به من آرامش بدهد...به خدا می ترسم هنوز مامان این را روی قاب رنگ آمیزی روبروی آشپزخانه داشته باشد..

نمی دانم چطور تحملش می کند..
ولی می دانم ...برای شما هم می گویم..که اگر یک روز خدا...با شما...شوخی کرد...
هیچ وقت با خدا شوخی نکنید!