تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
از رئیس تا پاریس...

بوق طبقه ی سوم که می زند، سرمای آزاردهنده ی کلیدهایم را در دستم حس می کنم.. صدای خش خش باز شدن در -آهسته- پلک هایم را باز می کند...ابر سیاهی روی چشم هایم نشسته..فشار روزهایی که بی خاطره و نه بی حادثه می گذرد اجازه نمی دهد سرم را از زمین بلند کنم...مدت زیادی است که حوصله ی فکر کردن نداشته ام..دیگر یاد گرفته ام فکر نکنم.. تا آسمان نگیرد، گریه ام نگیرد، باران نگیرد، دردم نگیرد، دلم نگیرد..

تاریخ را که نگاه می کنم چند ماهی می شود که ننوشته ام...از زمانی که از ایران برگشته بودم..و حالا که دوباره می خواهم برگردم...شاید فشار روزها و قطر اتفاقات این مدت توان آن را نداشته که  بغض فشرده ی گلویم را بشکند...آزرده تر می شوم وقتی به یاد می آورم همان چند باری را هم که سعی کردم بنویسم و هنوز به سطر سوم یا چهارم نرسیده اشک هایم همه ی سطرهای بعد را اشباع کردند.."دست خودم نیست دیگر...غمگینم....."...چقدر این پست حمید خوب حرف می زند...و چقدر احساس شباهت می کنم به گمنامی این چند سطر:

"راستش ماجرا به همین سادگی ها بود .. روزگار ما را به درخواست دیگران بزرگ کرد ..  بیش از آنکه توانش را داشته باشیم ... پرت کرد توی دنیای مردانه .. مردانه گی مهجوری که شاهنامه نداشت ... غم نامه داشت ..

[...]

 ما کودک های غمگینی بودیم که دانستن ما را نابود کرد ! ... حالا تو ... خرده نگیر که چرا در اين غربت وقتی دست دختر چهار ساله ای را در دست پدرش می بینم گریه ام می گیرد ... دست خودم نیست دیگر ... غمگینم ..."

 

پاریس شهر عاشق های بی هوا:

به بهانه ی این که چند روزی هم از سر و صدای دستگاه "دل خوش کنک" زندگی این روزها در امان باشید تصمیم می گیرید به جاهایی که احتمال تمدن در آن ها حداقل بیشتر از این جایی که حالا چند صد روز است که چیزی گیر نیاورده اید هست، سرک بکشید...و خوب استاد شما هم برای شادی صد افزون و البته افزایش قند خون شما  و شاید تندرستی بیش از حد خودشان تصمیم می گیرند که با شما بیاید...استاد به چند زبان نیمه جان دنیا  (انگلیسی-آلمانی-فرانسه-روسی) کاملا مسلط می نمایند ...شاید اگر به تجربه ی دوستان معتادتان در همسفر نشدن با استاد و رئیس و مشاور ( و چندین و چند جور جانور دیگر که اسامی شان خوب یادم نمی آید) گوش می کردید، فکر رفتن اصلا به ذهنتان هم خطور نمی کرد...اما...شما ...یادتان باشد.."عاشق پاریس هستید"...پس...قبول می کنید...

برای ابراز وجود هم شده به استادتان پیشنهاد می کنید که برای خودشان بلیط فرست کلاس (First Class) بگیرند...که مثل همه ی حرف های بی ربط دیگرتان مورد قبول قرار نمی گیرد...در تمام سفر، لپ تاپ استاد از فضای بین دو ساعد و انگشتان جدا نمی شود..و خوب ابتدا فکر می کنید که این نمایش برای کم کردن روی شما ترتیب داده شده...ولی تمام فرضیه هایتان وقتی با بی خیالی تمام به حالت نعشه روی صندلی های ناراحت فرودگاه  لم می دهید و زیر چشمی و در حالت نیمه-خواب استاد را در حال تایپ کردن می بینید باطل می شود...استاد شیوه ی تایپ کردن به خصوصی دارند ..با انگشت سبابه ی راست که هر بار حدود ۲۵ سانت از صفحه ی کیبورد فاصله می گیرد...برای اینکه به شما حالی هم داده باشند و مثلا چند رکعت خالصانه همسفر بودن خوانده باشند مجله ی ایکونومیستی که رئیس جمهور کشورتان-در کشور ما جمهوری وجود دارد- روی صفحه ی اولش نقاشی شده به شما می دهد..پوزخند سارکستیکی که انگار از قصد می خواهد شما را مضطرب کند- که شاید همان سرایت بیماری باشد- از روی صورتش کنار نمی رود... و در همه ی این مدت بسیار کنجکاو است که بداند که اگر در کوله پشتی کسی کتاب یا لپ تاپ نیست، پس چه است (نقطه).

- " بمب که حمل نمی کنی؟"

-صدای خنده ی فقط یک طرف

....نگاه جمعیت-

کم کم آن حرف های دوستان معتادتان و قیافه ی اشان را که در دود از خاطرات گزیدگی اشان(؟!)  می گفتند به یاد می آورید...ولی..شما باید مقاومت کنید.."شما عاشق پاریس هستید"....همه ی مدت ِ روبروی گیت اعصاب خرد کن فرودگاه نشستن را قرار است به این فکر کنین که چطور می توانین اگر قرار است همه ی مسافران زنده برسند، شما هم با وجود بغل دستی اتان همین کار را بکنین...نقشه های زیادی از ذهنتان می گذرد..بعضی هایشان خیلی دوام نمی آورند و بعضی چند دقیقه ای فضای داخل ابر سفید بالای سرتان را (که فقط در DVD پلیرهای جدید قابل مشاهده هست) پر می کنند...هدف، "به پاریس رسیدن و سالم رسیدن"، بسیار دور می نماید..گاهی به ذهنتان می رسد که مثلا حالتان بد شود و برگردید و فردا با یک پرواز دیگر پر بزنید..ولی خوب احتمال اینکه استاد بدون شما برود بسیار اندک است ( و نه به این خاطر که نگرانتان است...می دانید دیگر..) و باید یک روز کامل فیلم بازی کنید (برای شما که همیشه در زندگی کارگردانی می کرده اید کمی سخت است که نقش بازی کنید)....صدای این خانوم کنار ِدر که احساس می کنید فقط روی لبخندش بر زمین وایساده افکار شما را پاره می کند..(منظور همان ابره هست-نقطه-)...صدای لاگ-این (!) لپ تاپ استاد کمک می کند که صندلی تان را پیدا کنید..استاد مانند خدمه ی پرواز که هواپیما را بررسی می کنند دنبال یک پریز برق می گردد...کم کم هواپیما بلند می شود و دوباره چشمان شما سنگین..ولی سنگینی پلک هایتان چندان برابر اشتیاق هواپیما برای پرواز محسوس نیست (- این یک خط از یک شعر نیست-)...فلاش دستشویی جلویتان خواب را به اپیزود های متساوی الزمان(!) ِ خاطره انگیزی (!!) تقسیم می کند..و چند دقیقه بعد و در حین فلاش مشترک شماره ۵۶، صدای استاد را به صورت بک گراند ِتک فلاش می شنوید که در حال کتک زدن خدمه ی پرواز به خاطر نویز موجود و مزاحمت فکری ایجاد شده می باشند....و چقدر قند توی دلتان آب می شود وقتی مهماندار به ایشان می گوید که "شما باید کلاس بالاتری می گرفتید و من متاسفم که نمی تونم جایتان را عوض کنم و ..." ...بقیه اش را دیگر نمی شنوید..."از اون بالا کفتر میایه.." اولین جمله است که در ذهنتان نقش می گیرد ( که به صورت subtitle در آن ابره هم قابل مشاهده است -نقطه-)....

صدای مشترک ۹۸ که می آید می فهمید که با وضع موجود خواب راحتی نخواهید داشت..تصمیم می گیرید که مهارت تان را حتی با لهجه ی توریستی (که الان کمی دیگر به هندی کم رنگ می زند) به رخ تماشاچیان که استاد و مشترک شماره ی ۹۹ به بعد را شامل می شود، بکشید....قیافه تان برای داغون نمایانده شدن گریم خاصی نمی خواهد...مهماندار که می آید با صدای لطیفی از زحمات پدر و مادرشان برای تربیت چنین فرزندی و تحویل آن به جامعه ی هوایی کانادا تشکر لازم را کرده و متذکر می شوید که فلاش های ایجاد شده شما را بدخواب کرده و شما چون چند روز کوتاهی برای اقامت در پاریس فرصت ندارید نگران هستید و مرسی آخر را طوری که "ر" به قاف "قنوت" می زند تلفظ می کنید...مهماندار نگاهی به شما می کند...و می گوید که ببیند چکار می تواند بکند...از شادی پر می کشید (حتی تا این جا هم برای شما یک پیروزی حساب می شود)ّ..شادمهر بلند می خواند که "پر پرواز منو ازم نگیر"...برق چشم های استاد به اشک می زند..."میون آتیش بازی چشمای تو....قدم زدم..."....

خرس مهربون -خانوم مهماندار- بر می گردد و می گوید که متاسفانه همه ی صندلی های کلاس های بالاتر پر شده ولی به شما -پسر شجاع- می تواند دو صندلی کنار هم در آخر سالن بدهد که بخوابید.....از خوشی پرواز می کنید (البته شاید ربطی به خوشی تان ندارد که دارید پرواز می کنید و یا اینکه قبلا خوش بودید که پرواز می کنید و الان دارید پرواز می کنید..خوب؟)....شما؟!..خوب معلومه ..قبول می کنید...لب خند معنا داری به مشترک شماره ی ۹۹ و نگاه بی معنی به استادتان می کنید..(راستش خودتان معنایش را بعدن که فکر کردید نفهمیدید ..) و تا آخر پرواز، تخت (به نیابت از دو صندلی)، می خوابید...و به کنفرانس مطبوعاتی آتی (!) و خبرنگارانی که بی صبرانه منتظر شما هستند فکر  می کنید...این یک پیروزی پر گل برای شما به حساب می آید...

هنوز تقی به توقی نخورده به پقی می رسید ("پاریس" با لهجه ی فرانسوی مرگ)...استاد ظاهرا قهر است با شما و شاید دارد به این فکر می کند که بعدا برای دوستان معتادش تعریف کند که هیچ وقت با دانشجوهایشان مسافرت نروند..به خیابان های شهر به دقت نگاه می کنید..پاریس بی شک بهترین شهر دنیاست...شاید به مدرنی (چقدر از این واژه بدم می آید) شهرهای آمریکا و کانادا نباشد ولی حداقل کمی احساس زندگی به شما دست می دهد..همان که پیش تر ها داشتید...دیگر حالتان از این آدم های بی مزه ی cool  ِ هجو  ِهمشهری تان که شما را یاد غذاهای مک دونالد می آورند به هم می خورد...اتاق استاد -خوشبختانه؟- با شما یک اردر در طبقات اختلاف دارد...پنجره ی اتاق را باز می کنید و نگاهی به دور دست ها می کنید...چقدر خیابان های این شهر عطر محمد را دارد..و چقدر احساس می کنید که انگار مامان را در یکی از همین خیابان های دور یا نزدیک می بینید.....

"

این پخش که می‌کنی

عطرت

همین پخش که می‌کنی

"آن‌نمی‌دانم‌نامش"

میان همه ‌خیابان‌های شهر

پخش که می‌کنی

عطرت

...

"

 

نزدیک شب...مهتاب نیامده....خوابتان می گیرد...نگاهی از پنجره به پایین می کنید و استاد را در حال قدم زدن برای اینکه Jetlack (شتلک-جتلک-جطلک-...) یا خواب آلودگی اشان بپرد می بینید....و به این فکر می کنید که در دنیای مدرن امروز همچین تنبیه هایی و جلوی چشم هزاران تماشاگر اصلا کار پسندیده ای نیست...

چشم هایتان را روی هم می گذارید...

و مثل همیشه

دور از چشم مردم دنیا

خوابتان می برد...

و در خواب فکر می کنید..که چرا هنوز فکر می کنید...که پاریس بهترین شهر دنیاست.... 

 

 

Va....nGok

 

 

پ.ن :آهنگ زیبایی دارد این حسین زمان....به یاد همه ی خاطرات خوب سال ۷۶...

قصه گوی خاطره...قصه هاتو کی شنید...

بگو از پرنده ای که یه شب فردا رو دید...

بگو از زمستونی که می شد غرق بهار....

....

از شب ستاره ها ... از روزای انتظار

از لباس سبز عشق..از یه قلب بیقرار... 

...

قصه از دریا بگو...قصه از ماهی بگو

من شب دل تنگی ام ....هر چه می خواهی بگو!...

+ نوشته شده در ساعت 3:28 قبل از ظهر