لیوان بزرگت رو که اون روزای اول خریدی و هنوز برگ درخت قرمزش روزهای اول رو یادت میاره برمی داری و میری دم پنجره میشینی و ماه رو نگاه میکنی..اینقدر اومده پایین که ترجیح میدی خودش برات بگه و تو سکوت کنی....دستت رو دور لیوان میچرخونی جوری که صدای زق زق اش رو لمس کنی...آرام لب لیوان را روی دهانت می گذاری..بخارها چشمانت را میبندند....ولی هنوز هم گرمایی حس نمیکنی..درد را وقتی حس می کنی که می فهمی که دیگر هیچ چیز گرمت نمیکند..و بعد برای خودت خنده می کشی...و به یاد میاری که چقدر لبخندهایت را دوست داشتی وقتی که میرفتی ..و حالا دیگر سه هفته شده...نه ۵ هفته..۲ ماه...هنوز صدای پچ پچ اون خانوم و آقای انگلیسی توی هواپیما که فکر میکردن نمیتونی صحبت کنی یادت نمیره...انگار که زندگی همه ی اون روی کثیفش رو همه ی این مدت توی مشتش نگه داشته و حالا برایت باز کرده...
آرام تلویزیون را خاموش میکنم و می روم روی تخت و دراز می کشم و برای خودم همه ی این مدت را نقاشی می کنم..رنگ هایم زیاد نیستند..گرچه سیاه و سفید هم نمی بینم...از همان موقعی که با سروش برای کارهای ایران رفتن مدارک رو می فرستادیم و بعدش که من امضا نکرده بودم و همه چیز برگشت و.. بالاخره سفر به ایران...فرودگاه...هواپیمایی که چندصد کیلومتر از مسافر دلتنگش عقب بود...مامان که خیلی زود من رو به یاد آورد...بابا که از راه فرودگاه رفت اداره...گمرکی که فکر می کرد لابد چمدان هایم خالی تر از گذشته است!...پل جلوی خونه که به محض اینکه دیدمش یاد پنج شنبه ها ی ساعت ۶:۴۰ دقیقه افتادم که بابا داشت برام حرف می زد و من همش از آینه عقب را نگاه می کردم...آتیساز..طبقه ی ۲۰...کولرگازی که رنگ نق نق های گذشته ی من رو داشت...در و دیوار خونه..و همون لحظه ی اولی که رفتم روی مبل روبروی آشپزخانه و دراز کشیدم...و اتاق که بدجوری سنگین بود..نمی دانم چطور تحملش کرده اند...کتاب های دانشگاه ... و هنوز چند کتاب که یادگاری دوران دبیرستان بود..که محمد برایم خریده بود..."امیرحسین" و "محمدرضا" که گلای زرد تو دستشون بود ...۲ هفته ای که زود گذشت...دانشگاه شریفی که زود فهمیدم خیلی پیر شده است..و هفته ی آخری که محمد آمد...و "امیر حسین" که بازی را خوب بلد شده بود..."من شبیه حمیدم؟"..."حمید وقتی میاد من بزرگ شدم!؟"..."خیلی دوره حمید؟!"...[مامان میگوید که کیف مهد کودک نرفته اش رو با بهترین لباس هایش مرتب کرده ، مسواک و شونه گذاشته، گفته می خواهد بیاید اینجا پیش من!..]... و روزهای آخر که کاش آن اتفاقات پیش نمی آمد...و برگشتن..همیشه برایم می گفته اند که بدترین اش است این...
و بعد از اون همه چیز از اول...۱۲ ساعت در روز خوابیدن هایی که خیلی زود جریمه اش آمد دم در....لنز شکسته ی آزمایشگاه...مسافرت آمریکا...و "حمید" که هیچ فرقی نکرده بود...گرچه این بار خیلی بیشتر عطر آشنایی داشت [که حالا که ۳ هفته است که از آن موقع گذشته است می فهمم که ...]بستنی های داخل لیوان یک بار مصرف...دانشگاهی که شاید حمید خودش بهتر از من می دانست که بهترین چیزی که دارد خود او است...و نگاهش که هنوز آرام بخش و عمدا بی اعتناست...بی اختیار صحنه هایی را به یاد می آورم که به بدبختی هایم گوش می داد..هنوز هم اولین کسی است که غم ها را می شنود..و جای خالی دست های "محمد" که بیشتر احساس می شد روی شانه ام.. احساس می کنم که دلم آرام می شود...حتی همین که خیال می کنم که کنارم نشسته و دارد برایم حرف می زند...عجیب دل را آرام می کند..نمی دانید...[و نگویید خدا که خدا همین ها را برای من گذاشته است]...و روزهای آخر و "سپهر" که نگاه خسته اش را خیلی سخت باور کردم...لحظات خداحافظی را هم که گویی مثل همیشه تقدیر حکومت می کند..و این بار هم می خواست که مثل همیشه با نگاه نگران و آشفته به "حمید" خداحافظ بگویم!...مامورین فرودگاه که همه ی اشتباهاتشان را با یک " You have to accept the risk of your iranian passport" بر سرت فریاد کشیدند و ویزای کانادایی که هیچ وقت استفاده نشد..
فکر نمی کنم دیگر این چیزهایی که می نویسم را کسی باشد که حوصله کند...ماه رمضان امسال خیلی فرق داشت..."امین" که دیگر نبود که سحر ها برای هم زنگ بزنیم و افطار سکوتمان را بشکنیم...گریه هایی که خیلی زود دارند بزرگ می شوند و قلبی که هر سال چند سال نوری بیشتر از خدا فاصله می گیرد....
دور شدم از تو دلم شور زد...ساز دلم نغمه ی ناجور زد
در شب من پلک تو چون پنجره...باز شد و چشم مرا نور زد
آرش عشق تو به قلب هدف...تیر از آن فاصله ی دور زد
...
آه از آن چشم که با یک نظر... بال و پرم را گره کور زد!
پ.ن: آهنگ مشترک من و امیر حسین..

آرشیو