تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

شنبه شانزدهم تیر 1386
بوی جوی مولیان آید همی..یاد یار مهربان آید همی!

این دوست آلمانی جدید ما هم کمی آف می زند!...مدام سرش توی مونیتور گره خورده و هر از چند گاهی صدای خنده های ممتدش به طور حیرت آوری روی اعصاب قدم می گذارد..نه اصلا به این بنده خدا هم ربطی ندارد..من اعصابم الان خرد است!...حوصله ی نوشتن ندارم!...تا چند هفته بعد!

....

..

چند هفته بعد!!!:

در این جایی که ما هستیم -و شما لابد فکر می کنید جای بدی هم نیست- گاهی دلشان برایمان می سوزد و سعی می کنند که به فکر ما بیفتند و سمینار و سخنرانی و از این چیزها می گذارند و می نشنینند حرف می زنند، بررسی می کنند، داد می زنند، کف می زنند، سوت می زنند وگاهی هم اخم می کنند و جوری که فقط ما بفهمیم مقداری انحنا به ابروان مبارکشان می دهند و برای نقض حقوق بشر مویه می کنند...
سه روز پیش(-تر از چند هفته قبل!) در دانشگاه SFU -در شعبه ای که در در Downtown هست و به SFU Harbour شهرت دارد- سمینار Iran's Next Generation گذاشته بودند و خوب احتمالا انتظار می رفت که مثل همیشه مقداری از هموطنان و دگراندیشان غیر هموطن و آزاد اندیشان بدون وطن و اندکی دانشجویان دور از وطن دور هم جمع شوند و اندکی از مخلفات بالا را با کمی تفاهم دود کنند...(راستش را بخواهید در طول عمرم دفعه ی دوم یا سوم هست که به شعبات متفرقه ی دانشگاه مزبور می روم و خیلی دستگیرم نمی شود که چرا اینقدر بالا پایین و قر و قاطی هست اینجا!!)..

از آنجا که سرتان به شدت درد می کند و به خودتان وعده داده اید که بیش از ۲ بار سرتان را در روز به دیوار نکوبید تصمیم می گیرید به مقدار اینکه "ببینید چه خبره!؟" در سمینار که ظاهرا با پرسش و پاسخ هم همراه است شرکت کنید..از نگاه های اطراف-که بر خلاف عادت بیرون سالن مستقیم در چشمانتان نگاه می کنند- خیلی راحت می فهمید که انتظار شما را ندارند و شاید فقط خودتان هستید که این سنگینی سکوت درهم و برهم سالن را روی شانه های نحیفتان احساس نمی کنید...خیلی کسی را نمی شناسید...شاید به مدد یک قیافه ی آشنای هم دانشگاهی قدیم است که سالن کمی از شما لبخند ببیند...گر چه آن هم مثل همیشه زود چروک می خورد...": شما خانمِ....اِمم...مم...۷۸ ای یا ۷۹ شریف نبودید احیانا؟"...با قیافه ای که انگار انتظاری هم از شما ندارند:"«نخبه!»..هم ورودی بودیم!!!"...همینطور آرام و سر به زیر از پله ها پایین می روید تا جایی برای نشستن پیدا کنید..نگاهی سریع به چشم هایی که تصمیم شما را دنبال می کنند...می روید می نشینید و مثل همیشه زانو در بغل می گیرید..برای اینکه از موهای مجعد خانم روبرویی هم بیشتر فاصله بگیرین سعی می کنین تا چند بغل محکمتر باشین!!..ظاهرا آدم های معروف و شاید خیلی معروفی در جلسه هستند(از این هایی که احتمالا خیلی معروفند ولی نه اینقدر که شما بشناسید!!)..یا لااقل بغل دستی هایتان احساس می کنند آنقدر معروف هستند که دنبال آدم های معروف تر بگردند...همیشه همه جا آخر هستید..شاید همیشه فکر می کردید که این بلندقد تر بودن بقیه نباید باعث شود که شما نروید آن آخر کلاس بنشینید و شیرینی دور از نگاه تحسین بالایی ها بودن  را در ردیف های اول جا بگذارید..

مراسم دیگر شروع شده و چند نفری آن جلو کراوات سخن اشان را با رزومه های چند صفحه ای اشان محکم می کنند...ظاهر امر نشان می دهد که آدم های دعوت شده چندان هم برای موضوع پرت و پلا نیستند..اسم ها را چندان دقیق یادم نمی آید ..نفر سمت راست که از BBC آمده بود و سعی می کرد ته لهجه ی انگلیسی اش را بیشتر به رخ بکشد در زمینه ی وبلاگ و تاثیر آن روی نسل جدید صحبت می کند...نفر بعدی خانم دبرا کمپل است که ظاهرا مهمترین آدم جلسه هم به حساب می آید و مقاله ی "Soft Revolution In Iran" سال پیشش کلی سر و صدا کرده و جدیدا -به گفته ی خیلی ها- مبنای سیاست های جدید علیه ایران قرار گرفته...برای سخن رانی ۴۵ دقیقه ای اش که همراه با تصاویری از ایران بود ۶ماه در ایران -ظاهرا- زندگی کرده و به جاهای زیادی رفته....راستش را بخواهید برای من اصلا  مهم نبود که آنها چه فکر می کنند -یا اصلا فکر می کنند یا نه-..ولی مطمئنم که ما پاکستان و عربستان و افغانستان و امثالهم نیستیم که مثلا بیایند یک تصویر از رهبران یا روسای جمهور کشور را بزرگ نمایش بدهند و با خنده ای تمسخر آمیز قهقه ی ملت را طلب کنند..(به همین علت هم این جور چارانه نمایی های اطرافیان برایم هیچ نماد یا نماینده ای از آنچه واقعا مردم تجسم می کنند نیست!)...نفر آخر هم استادی از دانشگاه آزاد SFU شعبه ی Downtown بود که گزارشی از بد و بیراه های مختلف به احمدی نژاد را به استحضار رساند....


                                     

شب برای ملاقات یکی از هم کلاسی های دوست عموی دوستتان که دوست عمه تان و خواهرش دوست دختر عمه تان هم هست می روید..احساس اینکه چه موضوع مشترکی می تواند بین شما و خانم محترم روبرویتان -که یک اُردِر سنی با شما فاصله دارند- یک مکالمه ی ساده -از آنها که فقط وقت را خوب می کشد ولی بیمار نمی کند-  ایجاد کند فکر شما را مشغول کرده است...صدایش را که کمی لرزان است صاف می کند و از دانشگاه ِ شریف ِ آن سال ها می گوید و دستش را مدام دور لیوان مشروب سرخ رنگش می چرخاند..بعد انگار که فهمیده باشد که از این رفتارش لذت خاصی نمی برید آهسته می گوید...ببین فلانی!..."این طور نگاه نکن..ما نماز هم می خوانیم!...ولی ما تحصیل کرده ها(!!) باید بدانیم آنچه را انجام دهیم که خودمان فکر می کنیم درست است!"...بعد سکوت می کند..و به چشمانتان نگاه می کند و سرش را کمی جلو می آورد...آنقدری که بوی تعفن "تحصیل کردن" اش آزارتان ندهد سرتان را کمی عقب می کشید...لبخندی می زنید و سکوتِ از ابتدا را می شکنید..."می گویند خانم مسنی(!) از سفر حج بر می گشته..در چمدانش چند بطری از همین هایی که شما دوست دارید پیدا کرده اند...می گویند: مادر!!...از شما بعید است..شما حج بوده اید...می گوید: مادر! من از این پاها ندارم که دور خونه ی خدا بچرخم!..یک پیک می زدم خدا دور سرم می چرخید!!!!"

خسته به خانه می رسید و سعی می کنید چمدان هایتان را برای مسافرت پس فردا آماده کنید..از اینکه می توانید دوباره در جایی نفس بکشید که دوستش دارید ذوق زده هستید..ولی نه آنقدر که احساس کنید که این مدت طولانی خواهد بود..دیگر خوب می دانید که همه چیز زود می گذرد..مثل همین یک سالی که گذشت..مثل همه ی این بیست و چند سالی که گذشت...مثل همه ی سال هایی که قرار است بیایند و بگذرند!<...>...

 

مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است
چون پیرهن تو!.........که به تن نزدیک است!
امروز به هم رسیدن ما دور است...

فردای بدون هم شدن نزدیک است!

+ نوشته شده در ساعت 10:49 بعد از ظهر