تمام آمال یک ملت بودی..وقتی آمدی..با تو حماسه های ماندگار ساختیم..
و دیگر به پل نرفتیم...
جهانی را به پل بردیم، ما...
..
از درد و دل های قدیمی می گفتی:
"اولیاء ما هستند این پایین شهری ها و پابرهنه ها - به اصطلاح شما- ..این ها ولی نعمت ما هستند..اگر این ها نبودند ما یا در تبعید بودیم..یا در حبس بودیم..یا در انزوا!"
...
حرف تو حرف دل بود و به دل می نشست..
...
..
رفتنت تلخ تر از یک حادثه بود...
و چقدر دعا کردیم پیش ما بمانی..نشد!...
: "از همه ی امت خداجو درخواست می کنیم دعاهای خالصانه ی خود را ..."

....
...
کاش می شد عقربه ها را عقب تر کشید..تا تو دوباره برگردی....نازنین!

//
"ما از این جا خواهیم رفت..هیچ شکی نیست..ما زودتر و شما هم بعدا می آیید..مسئله ای نیست..باید فکر این رو بکنیم ...ملت از شما می پرسند..شما برای اسلام چه کردید.."

پ.ن ۱:
می فروشی گفت کالایم مِی است...
رونق بازار من ساز و نی است...
من خمینی دوست می دارم که او
هم "خم" است و هم "مِی" است و هم "نی" است!

پ.ن ۲:
..
گرفته بوی گل//
پیراهن من...
چقدر دلم می خواست این نوشته ی محمدرضا مال من بود..
"
...
خواهر کوچکم کیف مدرسهاش را که مزین به دو زنگولهی آویزان از یک سو و یک خرگوش صورتی آویزان از سوی دیگر است به پشتش میاندازد و " اسنک! "اش را از روی میز برمیدارد و در حالیکه کلاهش را طوری تنظیم میکند که مارک GAP آن واضح به چشم بخورد با دست تکان دادن خداحافظی میکند و با کفشهای کتانیاش تاپتاپ میدود تا به تاکسیاش برسد...
پسر عمهام که قرار است در غیاب پدر و مادرش چند روزی پیش ما باشد تازه از خواب بیدار شده. از اتاق که بیرون میآید هدفون به گوشش است. نمیدانم از دیشب همانطوری مانده یا بعد از بیدار شدن به گوشش گذاشته. آبی به دست و صورتش میزند و سر میز صبحانه میآید. صدای آهنگش آنقدر بلند است که همه میشنوند. بالطبع صدای دیگران را هم نمیشنود. اگر جلوی صورتش دست تکان دهم٬ یکی از هدفونها را بیرون میآورد (که خدای نکرده آنیکی گوشش بیاستفاده نماند) و گوشش را جلو میآورد تا ببیند من چه میگویم.
...
هفتهی پیش سر زدم به دبیرستان قدیمیمان. یکی دوتا از بچهها هیجان زده بودند و از علم و دانش میپرسیدند. نیم ساعتی که گذشت بحثها عوض شد: سوالها حالا از گروه U2 بود و کنسرت جدید mariah carrie و غيره. و من که سالها در آمریکا بودم در مورد فرهنگ آمريکا از همهی بچههای دبیرستانی ایرانی عقبافتادهتر به نظر میرسیدم.
از فعالیتهای فوق برنامهی بچهها میپرسم. علی که بین همکلاسیهایش قد کوتاهتری دارد و بیشتر حرف میزند٬ میگوید که گیتار برقی میزند. آرزویش اینست که گروه موسیقی پاپ راه بیندازد، مثل شادمهر. یکی دیگر کلاس زبان فرانسه و اسپانیایی میرود٬ میخواهد برای تحصیل به اروپا برود و تجارت کند. آن یکی دوست دارد هنرپیشه باشد٬ با یک گروه تئاتر کار میکند. یکی دیگر رمان میخواند. بچهها از تفریحها و پارتیها و غیره میگویند. بحث که به قرصهای مخدر و دیگر چیزها برسد٬ دیگر تحمل من تمام شده. عذرخواهی میکنم و راهی خانه میشوم...
خیابانهای شهر هم دیدنی است. پسرها به دخترها متلک میگویند٬ دخترها به پسرها. دانشگاه هم وضع بهتری ندارد. دیگر نه خبری از بسیجیهای ثابت قدم است نه از انجمنیهای اصلاح طلب٬ نه تحصن٬ نه تجمع٬ نه سروصدا. ولی بازار تجارت داغ است. اصلاحات و اصول را هم میتوانی بخری٬ و صدالبته بفروشی.
...
و من اینها را میبینم از این نسل جدید٬ و میبینم و میبینم٬
و به فکر فرو میروم٬ فکری عمیق٬ به این فکر میکنم که ما چقدر متفاوت شدیم از پدرانمان و از این نسل جدید.
پدرانمان که جواني و خوشیهاشان را کردند. سر پيری گفتند انقلابی هم بکنيم، انقلابشان را هم کردند و داغش به دلشان نماند. بعدش هم جنگ شد، خوب سخت بود٬ درست، ولی جنگ هم تمام شد، و بعد حالا همه چيز عادی. اينروزها ديگر خيلی به خودشان زحمت هم نمیدهند از انقلاب و جنگ و سياست صحبت کنند.
این نسل بعد از ما که اصلا جنگ و انقلاب نديد. کتابهایش را هم نمیخواند. بخواند هم برايش همه داستان است. بیست و دو بهمن برایش کاغذرنگی است و دو روز تعطیلی و شیرینی و نمایش و بازی و خنده. سی و یک شهریور را مطمئنم نمیداند چه روزی است. صدام را حتما تازگیها در اخبار دیده. دلش هم شاید برایش سوخته باشد٬ وقتی اعدامش کردند. ولی نمیداند٬ نمیداند که صدام سالها برای مردم این کشور عفریت مرگ بود٬ و کابوس شبهای بیپایان مادران و پدرانی که انتظار بازگشت فرزندانشان پیرشان کرد.
نمیداند٬ خیلی چیزها را نمیداند....
میدانی٬ این ها را نمیداند ولی...٬ ولی موسیقی پاپ را خوب میداند. همهی خوانندهها را میشناسد. ایرانی و خارجی. خارجیها را بهتر. خرگوش و زنگولهی کیف و هنرپیشههای رنگ و وارنگ و سمند و پراید٬ همه را میداند خوب و دقیق. مدل موبایلت را از تُن صدای زنگش میگوید.
...
بین پدرانمان و این نسل جدید٬ ما - ولی - نسل عجيبی شديم.
ما شدیم فرزند انقلاب٬ فرزند جنگ.
ما شدیم خردسالانی که برنامهی کودکشان مارش نظامی بود و گزارش عملیات، و لالایی شبهاشان نوحههای آهنگران و کویتی پور: سوی دیار عاشقان٬ سوی دیار عاشقان٬ رو به خدا میرویم٬ رو به خدا میرویم ...
ما شدیم کودکانی که اسباببازیهاشان تانک و نفربر و تفنگ پلاستیکی بود٬ دبستانیهایی که قلکهایشان شکل نارنجک بود٬ و اسم کلاسهای درسشان "اول شهید نامجو" و "دوم شهید بابایی" و "سوم شهيد چمران" و ...
ما شدیم فرزندان خاموشیهای هر شب، که برنامهاش را روزنامهها چاپ میکردند. فرزند گنجشک لالای رادیوی باتریدار روی تاقچه، فرزند کوپن، فرزند صفهای طويل که هيچوقت تمام نمیشد، فرزند مدارس سهنوبته، فرزند کلاسدرسهای پنجاه نفره.
ما شديم همشاگردی جنگزدهها، فرزند خيابانها و کوچههايی که به تدريج نام مردان و جوانان محل بر سردرشان نقش بست٬ فرزند صدای عبدالباسط که به هر محله که سرمیزدی از خانهای بلند بود٬ همشاگردی دوستی که یک روز سرد و بارانی فرزند شهید شد٬
...
...
وقتی کمی بزرگتر شدیم٬ فکر و ذکرمان شد آرمان و هدف. شدیم نسل جنبش عدالتخواهی. نسل مدينهی فاضله. نسل کتاب و سخنرانی، نسل بحث، نسل حقيقتجويی. شدیم نسل خواندن کتابهایی که نه پدرانمان و نه نسل جدید به قول مرتضی آوینی برای پز دادن هم حاضر نیستند دستشان بگیرند: فلسفهی تاریخ، تاریخ فلسفه، تحلیل انقلاب، فلسفهی فلسفه ...
چه شبها تا صبح که نخوابیدیم و بحث کردیم و برای دنیا برنامه ریختیم. چه دعواها که نکردیم: بر سر عقایدمان٬ بر سر درست و غلط٬ بر سر حق و باطل. چقدر که از درس و زندگیمان نزدیم تا انجام وظیفه کنیم: در فلان تجمع و فلان راهپیمایی شرکت کنیم٬ پای صحبت فلان و بهمان برویم٬ وظیفهمان را فراموش نکنیم٬
چقدر میترسیدیم که دچار روزمرگی شویم٬ چقدر میترسیدیم که مثل بقیه شویم...
عاقبت هم مثل بقیه نشدیم٬ خیلی متفاوت شدیم٬
ما شديم نسل انقلاب، نسل جنگ،شديم نسل نگرانی، نسل ترس، نسل مسووليت، نسل درک، نسل تکليف، نسلی که هميشه میبايست سالها پختهتر از سنش فکر کند، نسلی که هيچوقت جوانی نکرد،
ما نسل خيلی عجیبی شدیم٬
نسل انقلاب٬ نسل جنگ...
بعضی وقتها به بیخیالی این نسل جدید حسودیم میشود... "
پ.ن ۱: این را هم برای شدت گریه گذاشته...اگر طاقت می کنید گوش کنید..برای نسل لالایی های در انتظار پدر ...
پ.ن ۲: دستم به نوشتن که نمی رود هیچ، دیگر حوصله ی فکر کردن برای چیزهایی که کمی خلوت نیاز دارد را هم ندارم...به روزهایی فکر می کنم که چقدر محمد اصرار داشت که این ضبط "بخواب کوچولو" کنار خودش باشد...الان هم که زنگ می زند -هرچه قدر هم مشغول باشم- مثل همیشه صدایش مهربان و صمیمی است..همین که می گوید "سلام وحیـــــــــد"...باور کنید مست می کند!..مست!!..
روزهایی که راهنمایی بودیم...مسابقات قرآن...هنوز اشک های حمید یادم هست..که دوم شد و نتوانست برود منطقه!...تجوید از من بیشتر گرفته بود..اصرار داشت که یک لغت (که از بد روزگار یادم نمی آید) را که از او غلط گرفته بودند درست خوانده و داوران در خواندنش اشتباه می کنند و همین شد که برای اولین و آخرین بار من اول شدم و رفتم...گرچه بعدها معلوم شد که راست می گوید (کمتر حرفی می زند یا سر چیزی اصرار می کند که نمی داند..)...نمی دانم آن روزها هیچ وقت باور نمی کردم که اینقدر فاصله بگیریم که روزی بیاید که وقتی برای کسی ترانه ی هجوی به عربی می خوانم...می گوید:"عجب! حتی از فارسی ات هم بهتر است!"...و روزگار را اصلا التفات نه که کدام را اول یاد گرفتم!...
پ.ن ۳: بیش از هر چیز احساس بی لیاقتی می کنم!...انگار کسی مدام در گوشم زمزمه می کند که زود تمام می شود...مهم نیست..مدت هاست که از زندگی دست کشیده ام..این آرزوها و خیال ها بوی تعفن می دهند..
"گلویم
شلاق خورده ی کبودی هاست
و مهر سجده ام
مزاری گمنام زیر ثانیه های نامی ِ حسرت!
از دیروز ِ بی کسی
تا چشمهای امروزی ات
چند قرن حیرت نوری فاصله دارم؟!
دوری
پا درمیانی می کند
و مرا می سازد
برای مبتداهای به تأخیر مبتلا!
دستم به سمت ِ اسم تو می پیچد
و من می ترسم
خاکستری شوم
که بوی اناالحق داشت!"
پ.ن ۳: "خرمشهر را خدا آزاد کرد!" همین..!
پ.ن ۴: همه ی حرف های سیاسی و تحلیل ها که به کنار..دوم خرداد از همان روزهای خوب دبیرستان شروع شد..روزهای امتحان هندسه و آزمایشگاه علوم!..
دوستی می گفت: همه چیز را می دانم..اما برای ما که خاتمی همه ی دوران نوجوانی مان بود و هشت سال از بهترین سال های زندگی ..دیگر سخت است که احساس و خاطره را نقد کنیم!...

پ.ن ۵: دوستان ظاهرا از نقدی که برای فیلم "اخراجی ها" نوشتم دل آزرده شده اند..!
جایی دیدم ایشان گفته اند که "کار جدیدی بود و آدم های این سریال واقعا در جبهه وجود داشتند"....بسیاری فکر کنند تنها چیزی که "اخراجی ها" نداشت ایده ی جدید بود...و نیز درک نمی کنم که کدام یک از کسانی که آقای "ده نمکی" در جبهه دیده اند با قمه به تانک حمله می کنند!!....
ولی با این حال از اینکه به مقدار زیادی حال سینمای ایران گرفته شد کمی در دلمان قند آب شد!!..و حال هنرمندنمایانی که مزخرفات و عقده ها و شطحیات ذهنشان را به اسم هنر پابلیش می کنند...اگر می خواهید کمی "اخراجی ها" برایتان هنرمندانه تر جلوه کند و اگر وقت اضافی برای دور ریختن دارید فیلم های "آتش بس" و " دختر ایرونی" و امثالهم براحتی به شما کمک خواهد کرد..
آرشیو