تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
اما من که آخرین عاشق دنیام....
من هم با شما موافقم که دیگر از معجزات روزمره  هم اتاقی محترم گفتن کار عبث و بیهوده ایست...دیگر چه فرقی می کند که  با صدای خش-خش مرگ آور نیمه صبح گاهی از خواب بلند شوید و ایشان را به همراه مادر گرامی- که گویا به خاطر سال نو چینی تشریف آورده اند- مشاهده کنید در حین اینکه طناب به دست مشغول پایین کشیدن چمدان بزرگی از بالای کمد هستند...از مقدار طنابی که به دور مبلمان خانه کشیده شده حدس می زنید که قرار است با نیروی کمی گشتاور بزرگی به چمدان وارد شود و البته با این زاویه ای که شما نگاه می کنید محل سقوط جایی در حوالی مغز ایشان خواهد بود...در حالی که  چشم هایشان از شادی برق می زند عاجزانه از شما درخواست کمک می کنند...به سمت اتاق خود می روید...و قبل از خواب کمی فکر می کنید(البته فقط کمی!)...که چرا به این قوم(!) با این جمعیت مناسب و با وجود توزیع گسترده پیامبران هیچ سهمی  تعلق نگرفت!؟

خستگی روز های این جا رفع نمی شود...حس عجیبی است..انگار که هر روز خسته تر می شوید!...{یادتان می آید که آن طرف ها -که شما هستید!- روز ها هرچقدر هم سخت بودند وقتی چشم هایتان را روی هم می گذاشتید همه ی خستگی ها به خواب می رفت و فردا واقعا روز دیگری بود!}...انگار روزها پیوسته باشند..روز شنبه تان را با  White chocolate Muffins و Ginger Molasses Cookie (که از کشف های جدیدتان می باشند!) شروع می کنید...به Lab می روید...خالی است...چراغ ها را روشن می کنید...تصاویر مبهمی از ذهنتان می گذرد..یاد روزهای جمعه ای می افتید که وارد آزمایشگاه رباتیک می شدید..بی اختیار دلتان برای دوستانتان تنگ می شود...۱ امروز طور دیگری هستید...انگار همه چیز برایتان رنگ کهنگی گرفته است..هوا گرفته است..انگار آسمان دلش می خواهد که باز هم آبی باشد ولی نمی تواند...مثل هر روز سراغ لنزهای میکروسکوپ می روید تا تمیزشان کنید..بطری پلاستیکی متانول را فشار می دهید...خالی نیست ولی اثری مشاهده نمی کنید...احتمال میدهید که حباب های هوا راه خروج را سد کرده باشند..نگاه می کنید...ناگهان حباب های هوا کنار می روند و مایع خنکی چشمتان را خیس میکند..دیگر جایی را نمی بینید...به چشمانتان فشار می آورید ولی خسته تر از آن هستند که بیدار شوند...سعی میکنید که محل اولین شیر آب را در ذهنتان پیدا کنید...سرتان که به زمین می خورد متوجه می شوید که به میز پشت سر-همان جا که گاهی دستتان را روی آن می گذاشتید و از بیرون پنجره نگاه خریدارانه ای به شادی های اطرافتان میکردید- برخورد کرده اید..بلند می شوید دوباره..شاید جراحت دردهای کهنه بیشتر است....آب سرد....چشمانتان را زیر شیر میگیرید...کم کم دوباره همه جا دارند روشن می شوند..ولی همچنان تار می بینید...{ناخودآگاه به این فکر می کنید که چقدر خوب بود که میشد همه ی گناه ها را شست تا بتوان کمی حقیقت دید...هر چند تار و مبهم..} به دوستتان زنگ می زنید...چهره اش را درست نمی بینید ولی صدایش لرزان و کم طاقت است... سعی می کنید نزدیکترین مسیر به بیمارستان را پیدا کنید...کمی که می روید متوجه می شوید که در محوطه ای پارکینگ مانند با دیوارهای بتونی حدودا ۲ متری هستید...ساختمان بیمارستان را می بینید..دوستتان می گوید شاید بهتر باشد که آن طرف دیوار ها برویم...و گرنه مجبور می شویم کل مسیر را برگردیم..که ممکن است دیر شود...جلوتر می رود که نگاهی به آن طرف بیاندازد...هنوز تار می بینید ولی مثل همیشه سعی می کنید روی دیوار بپرید...ظاهرا موفق هستید..ولی به ناگاه دوستتان شما را به عقب می کشد...پایین را  نگاه می کنید ....۱۰-۱۵ متر ارتفاع است با پره هایی به قطر ۲ متر که ظاهرا برای تصفیه ی هوای داخل ساختمان است!!....هم چنان به اعصابتان مسلط هستید ولی دیگر فقط صداهای نفس کشیدن همراهتان را می فهمید..به بیمارستان که می رسید قسمت کمدی داستان شروع می شود..بر خلاف انتظارتان بلافاصله شما را به داخل می برند..دکتر سریع شروع به شستشو می کند و همزمان از شما سوال می کند..ظاهرا متانول در لیستشان نیست..راهنمایی می کنید که Solvent هست و تعجبی ندارد که در لیست اسیدها و بازها پیدایش نکنید...Case شما به کمیته ارجاع می شود و قرار است ۳ دقیقه بعد نظر نهایی اشان را اعلام کنند...لحظات باحالی است..دکتر نشسته و شما را نگاه می کند...و شما هم...و هنوز همان لبخند مخصوص را حفظ کرده اید..شاید کمی برایش جالب است که اینگونه شما را می بیند...می پرسد که خودت میدانی که مسئله ای نیست یا همیشه اینطور هستید...لبخند می زنید و سکوت بی اختیار میاید...موهای سفیدش شما را یاد پدربزرگ۲ می اندازد...عینک باریکی به چشم دارد و دستانش گرم است...کمی ابروهایش را بالا می اندازد و احساس می کند که جواب سوالش را گرفته است...بعد به دقت به صحبت های پشت تلفن گوش می کند و دست به کار می شود...چشمانتان را برای چند دقیقه شستشو می دهد و کاغذ سفیدی رویشان میگذارد...و پس از مدتی به شما نشان می دهد که هنوز چند قسمت کاملا پاک نشده اند و اثر ماده هنوز هست.."متانول" خورنده نیست ولی هم بسیار سمی است و هم باعث شوک عصبی .."خودتان هم میدانید که لازم نیست به این جمله ها گوش کنید... این بار چند قطره مایع خاصی به چشم شما اضافه می کند و چشمانتان را برای ۳ دقیقه می بندد...دوباره نگاه می کنید...همه چیز دوباره درست شده است..انگار که زوم دوربین را درست تنظیم کرده باشید!....دوباره همان کاغذ مخصوص را می گذارد و به شما نشان می دهد که دیگر اثری نیست..می خواهید تشکر کنید و بروید...ولی می گوید که وظیفه دارد که بینایی شما را چک کند تا ببیند آسیبی رسیده است یا نه..از شما در مورد سابقه ی قبلی تان سوال می کند...یادتان می آید که آخرین باری که برای چشم پزشکی رفته اید ۴ یا ۵ سال پیش است و همان عینکی را هم که به شما تجویز کرده اند نزده اید...به سختی می گویید که مشکل چندانی نداشته اید..قبول نمی کند و مجبورید تست بدهید...به سمت حروف می روید...همیشه از این علائم بینایی سنجی و E های برگردان و دوبله متنفر بودید...اینبار همه ی حروف هستند...از خط پایین شروع می کند..خوب شما که power point های با فونت ۱۸ رو به زور می بینید تعجبی ندارد که از این فاصله هیچ چیز نبینید!...بالاتر می رود..بالا!...کم کم چیزهایی برای گفتن به زبانتان می آید...(البته به چشمتان نمی آید!)...از خمیدگی ابروان دکتر به حالت متعجب او پی می برید..به خط دوم از بالا(یعنی یک step به بزرگترین حرف!) اشاره می کند..ظاهرا اصلا به بینایی شما شک کرده است...سه حرف بسیار بزرگ R G F کنار هم هستند...کمی از این "دست کم گیری" ناشیانه ی آقای دکتر عصبانی هستید...بلند می گویید..آر...جِی...اف...ناگهان دکتر داد می زند..."جِی؟؟؟؟!!!!!!!!"..و شما بلافاصله یادتان می آید که همیشه تلفظ G و J را با هم قاطی می کردید (و با خودتان قرار گذاشته بودید که همیشه آن یکی را بگویید!) ....بیمارستان را با درد شرمندگی ترک می کنید...

شب..برای شام بیرون می روید...صدای باران روی آسفالت های خیابان ملودی سنگینی است برای عابر این پیاده روهای بی فراز و نشیب...هنگام عبور از خیابان، روی خط عابر پیاده، ناگهان دوستتان صدایتان می کند...نمی دانید چه خبر است..فقط خود را چند متر آن طرف تر پرتاب می کنید...سرتان را که بلند می کنید همه به شما خیره شده اند...همان لبخند آرام هنوز بر لبانتان هست...به رد پاهایتان خیره می شوید که از نقطه ای به بعد زیر اتومبیل سیاه رنگی ناپدید شده است...راننده دیگر با تلفن همراهش حرف نمی زند ...ملیت اش را بدون آنکه نگاه کنید می دانید...آدم های زیادی اینجا از روی خط عابر با سرعت بالا عبور نمی کنند...مطمئن هستید که حتی یک I am sorry بدون حضور قلب هم بلد نیست که برای افزایش قند خون تماشاچیان مبهوت این حادثه نثار روح ناپدید شما بکند..سرتان را پایین می اندازید.....صدای قدم هایتان همدم خوبی است برای شکستن تنهایی...

"یک عمر فقط کهنه و نو شد دل من!

در بین زباله ها ولو شد دل من!

له گشت به زیر پایتان... رهگذران!

در شهر شما پیاده رو شد دل من!"

 

 ۱: هنوز آن آزمایشگاه کوچک و سال های خوب دانشگاه شریف کمرنگ نشده است..لبخند های امید بخش دوستان...شب های بعد از ساعت ۱۲...گیرهای حراست...تولد گرفتن ها...قهر و آشتی ها!...جلسات....زندگی گاهی چندین سطر کم می آورد!

۲: پدربزرگ چشم ما بود...کوتاه، آرام و با طمانینه صحبت می کرد...از فلسفه های قدیمی می گفت...چند هفته پیشتر ها سراغم را می گرفت...گویا دلش تنگ شده است...یادم هست آن قبل تر ها-که هنوز کوچک بودم و نه بنده ی درباری- وقتی سرم را روی شانه اش می گذاشتم...آهسته می گفت: "قلبم آرام می شود"...از آن روز که رفت خانه دیگر صفای همیشگی را نداشت...دیگر دست به دل هایمان نزدیم...شکسته بودند...زود می بریدند!
همان که محمد می گفت:
"در غربت مرگ بیم تنهایی نیست...یاران عزیز آن طرف بیشترند!"

 

پی نوشت:

پ.ن ۱: این پست را مدت ها پیش(شاید ۲ماه بیشتر) نوشته بودم..به چند علت پست نکردم..مهمترین دلیلش این بود که می خواستم برای مدتی هر وفت این صفحه را باز می کنم پست زیر را ببینم....از این به بعد کمتر و زودتر می نویسم. از حادثه ی اخیر در دانشگاه ویرجینیا و وقایع اخیر کمی خواهم نوشت..

پ.ن ۲: سال ۸۵ هم رفت..."یک چروک دیگر بر پیشانی بهار"..

 

بهار را به درخت های مرده ی گیلاس تقدیم می کنم...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 0:51 قبل از ظهر