تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

سه شنبه هفدهم بهمن 1385
من از بی‌خبری ز ناز و دل‌ستانی تو......
داداش صدرا...یادته چقدر بلند بلند می‌خوندی؟!‌
یادته سردت که بود بعد از سحر می‌خوندی می‌گفتی گرمم میشه!!؟

محمدصدرا اون خودکار رو یادته که وقتی با هم تاریخ می‌خوندیم پرتاب می‌کردی بالا همش...می‌گفتی خونسردی آدمو نشون می‌ده...یادته یک بار داشت می‌خورد تو چشمم ...؟! ...و سریع با یک ضربه دورش کردی..گفتی خونسردیم کم شده ولی مواظبت هستم..یادته؟!؟!‌

محمدصدرا..یادته چقدر  وای میستادی تا بهت برسم!؟‌.."دوره ی سوم" یادته!؟‌ اینو یادته:‌ ‌"کلنل محمد تقی خان پسیان"...
یادته چقدر برای این که یادم بمونه زحمت کشیدم!؟‌ چقدر  تکرار کردم...و چقدر تو خون دل خوردی؟!...یادته!؟...

محمد یادته سال اول راهنمایی..ثلث دوم..قبل از عید...تو تو مدرسه اول شدی..حمید دوم...من به زحمت تو کلاس ۱۳ ام شدم...تو مدرسه فکر کنم نود و خورده ای!!....یادته چقدر فشار بود روم !؟...یادته قبل از باشگاه با اون لباس سبز و سیاهه اومدی کنار پله ها..بند کفشامو که می بستم ..گریه که می کردم...می گفتی مهم نیست..با هم درس خوندیم...اندازه ی ما زحمت کشیدی..من که میدونم....این چیزا مهم نیست..و لبخند می زدی...و من آروم می‌شدم...یادته محمد؟!...محمد یادته هرچی بلد بودی می‌خواستی یادم بدی؟!..یادته یک موقعی بهم تمرین می‌دادی دروازه بانیم خوب شه؟!..بعدش خودت بی‌خیال شدی تا فقط من باشم...و همه از من تعریف می‌کردن ..و اصلا من حواسم  نبود  به کسی که برام وقت گذاشت!!..داداش صدرا یادته چقدر برام وای میسادی...یادته برای اینکه با هم باشیم سال دوم بی‌خیال المپیاد کامپیوتر شدی و تا همین لحظه ی آخر هم یک کلمه ازین چیزا حرف نزدی...فقط برای اینکه با هم باشیم...و هیچ انتظار تعریفی هم نداشتی؟!یادته!؟ یادته محمد چقدر من منتظر بودم که همه از من تعریف کنند..سر چیزهایی که هیچ وقت متعلق به من نبودن..و تو هیچ وقت بهشون احساس تعلق نکردی..!!!...یادته محمد نذر کردی که بعد از اون ثلث اگر همه با هم امتحان ها رو خوب بدیم ۳۰۰ رکعت نماز می خونی و بعد از امتحانا تا سه روز همش تو اون اتاق کوچیکه نماز می خوندی..و ما عین خیالمون نبود...و من اصلا فهم نه که این ها به خاطر من است...خواب بابا و اون امتحان ریاضیه... یادته؟!

 

دنیای بی رحم...



نمی دونم داره چی میشه و ما داریم کجا می‌ریم...زیاد هم برام مهم نیست..ولی همیشه فکر می‌کردم که جز تو و حمید هیچ کی نبوده که برام مهم باشه که بهم فکر کنن یا اینکه ازم تعریف کنن...همون موقع ها هم  نمی‌دونی چه احساس خوبی بود وقتی منو انتخاب می کردی  تو تیم...میگفتی وحید مطمئنه!...و اینقدر محکم می‌گقتی این کلمه رو که من جرات نمی کردم اطمینان نداشته باشم...و بعد ها یادم رفت که این اعتماد به نفس از کجا اومد....

هااای..باور کن زندگی هنوز همونه..بی خاصیت تر از اونی هستم که بگم دارم چی کار می‌کنم...ولی بازم برام صبر کن!!....

دارم دوره می‌کنم...زودی دوباره میام پیشتون..!...
فقط...
صبر کن!
کمی...


پ.ن: برای محمد.....

+ نوشته شده در ساعت 9:38 بعد از ظهر