تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

جمعه بیست و دوم دی 1385
بعد از تو گيجم بي قرارم خالي ام منگم...
برای من، که دیگر آدم های اینجا noise های ناگزیری هستند که هیچ مقاومتی در مقابل اشان احساس نمی شود، فرقی نمی کند که چقدر از ۱۲ شب گذشته و چقدر به یک روز بی رمق دیگر که مثل دیروز خواهد بود باقیمانده-گاهی محاسبه ی این ها سخت می شود!-... ولی هنوز زمان زیادی از شرشر مداوم  ِآب ِساعت ۳:۳۰ نیمه شب ِ هم اتاقی تون نگذشته که احساس می کنین از صدای مهیبی خواب از چشم های ناتوانتون می پره و شما سر بر دامن گرفته چون بید بر خود می لرزید...و پس از مدتی در حالی که نگران هستین میرین ببینین چه اتفاقی افتاده!...در اتاق ِهم خونه ای تون رو می زنین و منتظر میشین تا در رو باز کنه...شاید این اولین باره که از صمیم قلب آرزو می کنین که زنده ببینینش!...و لحظاتی بعد در باز میشه...و سیمای نورانی ایشون در حالی که در دست یک عدد اتوی آهنی فوق سنگین(!) دارن نمودار میشه...و میگه که نگران نباشین چون اتو بوده که از دستشون افتاده!....و شما در خواب و بیداری بر می گردین به اتاق و مدام به این فکر می کنین که هیچ I am sorry  ساده ای در مکالمه ی چند لحظه پیش وجود داشت یا نه!...چشماتون رو این بار روی هم می گذارین ..و سعی می کنین بخوابین..هر جور که شده..حتی با وجود خنده های بسیار بلندی که این بار یحتمل حاصل مکالمه ی هم اتاقی محترم با یکی از اعضای لیان شامپو است ، بعد از کمی اتوی صبحگاهی یا نیمه شبگاهی!!....

باور کنین هنوز قبل از اینکه برایم ناراحت کننده و یا دردناک باشد، عجیب و حیرت آور است...حوالی بعد از ظهره که با دوستتون قرار دارین که ماشین کرایه کنید و برید خرید..که ناگاه Cell phone تون زنگ می خوره و دوستتون با صدایی از آن جهان آمده، می فرمایند که در هنگام تعویض-بخوانید تعریض!!- لامپ مهتابی ِاتاقشون، دستشون رو بریدن و ظاهرا خونش بند نمیاد و باید کمک بدین تا برین اورژانس...سعی می کنین به اعصابتون مسلط باشید و فکر کنین اینجا بر عکس ایران همه چیز و همه کس به طرز متمدندانه ای به فکر  سلامتی شما هستن...به کمک دوست شریفی مجروحتون(آن گونه که در اقوال رایج است!، این جور سوتی ها فقط ازین خطه ایران-زمین مشاهده شده است!!) قسمت اورژانس رو پیدا می کنین و دوست دارین در اولین فرصت  و بدون نوبت، یک آدم با لباس سفید ببینین که مطمئن شین که دارین از مزایای کمک فوری استفاده می کنین...ولی ظاهرا همه ی درهای پیش رو بسته است و در حین اینکه کسی نیست که بهتون راهنمایی کنه که کجا باید برین، از نزدیکترین آدمی که کنارتون هست، و ظاهرا مشغول کشیدن نفس های آخر هستن، می فهمین که باید برین پیش منشی پشت راهرو ...در حین راه کمی شوکه شدین ازین که چرا نباید اولین نفری که شما رو می بینه دکتر باشه!...منشی مورد نظر رو پیدا می کنین و ایشون هم با خونسردی زایدالوصفی که کمی به مرگ می زند،شروع به تایپ کردن می کنن..از شماره ی Social Number و Care Card و کدپستی و کشور قبلی و نژاد و رنگ پوست و شماره ی تلفن و شماره ی دانشجویی تا سن عمه ی مصدوم در حال حاضر و کادوی تولد جشن تولد قبلیشون باید در کامپیوترشون موجود باشه...و پس از وارد کردن این اطلاعات منشی مورد نظر که در اثر کار زیاد نه به شما نگاه می کنه و نه به کیبورد کامپیوتر، از شما به عنوان همراه می خواد که به سوالاتش پاسخ بدین و همون چیزا رو می پرسه بعلاوه کمی از اینکه چه جوری با هم آشنا شدین و .....و در همه ی این مدت از دست دوستتون داره خون میاد!!!....شما دیگه کم کم  دارین آرامشتون رو از دست می دین.پس از وارد شدن اطلاعات مفید و موثر به شما یک شماره ی N رقمی داده میشه که باید منتظر بمونین تا نوبتتون بشه...-توجه کنین که اینجا Emergency هستش ... منتظر می مونین..بیش تر از اونکه از این شماره ی N رقمی ِ قرن ۲۱ ای ناراحت باشین، ازین ناراحتین که دقیقا برای اون خانومه که اون پشت بود فرقی نمی کرد که شما چه فوریتی داشته باشین..حتی به شما نگاه هم نکرد که وضعیت شما رو حس کنه تا کمی تسکین پیدا کنین...-و البته نگاه نامحرم تیری از تیرهای شیطان می باشد-....منتظر میشین..۵ دقیقه..۱۰ دقیقه..۲۰ دقیقه..۳۰ دقیقه..۵۰ دقیقه..۱ ساعت..۱ ساعت و ۲۰ دقیقه..۱ ساعت و ۳۰ دقیقه..دیگه باید اعتراف کنین که اعصابتون خورد شده..حتی خوردتر از شیشه خورده هایی که در دست مبارک ِخون آلود ِدوستتان است...و در همین حین مرد میانسالی روی ویلچر به شما نزدیک میشه و میگه زیاد ناراحت نباشین..اینجا اینجوری هست و اینها!....و ادامه میده که هفته ی پیش خانم سالخورده ای به علت حمله ی قلبی اینجا اومدن و ۴ ساعت منتظر موندن و چون سکته ی دوم رو کردن با فریاد های اهالی اورژانس -که دست همشون درد نکنه- ایشون رو داخل می برن ..و البته هنوز از سرنوشتشون خبری در دست نیست!-...۲ ساعت و ۳۵ دقیقه می گذره و شماره شما خوانده میشه....دکتر بدون اینکه نگاهی بکند می گوید که چیزی نیست و یک چسب بسیار معمولی بدون تمیز کردن محل برش برای شما می زند و با انگلیسی فصیح به شما می فهماند که این چسب بسیار محکم(!) است و شما هم برای اینکه احساس هم دردی کنین سرتون رو به نشانه ی حماقتِ مشترک تکان میدین و میاین بیرون....و سعی می کنین هنوز هم به خودتون روحیه بدین.. و به دوستتون هم!...و اینکه آن لبخند مخصوص را کماکان حفظ کنین... "یک روز یک حاج آقایی در ایران میره لامپ مهتابی بخره و میگه ببخشید قربان! زحمته! یک متر لامپ دارین!؟" و در تمام مدت که حرف می زنین و سعی می کنین همه چیز رو فراموش کنین، یادتون میاد که  فقط سر یک فرم پر کردن ساده در ایران چقدر عصبانی شدین و حالا حتی رمقی برای عصبانی شدن هم نمانده...

نمی دانم...دیر زمانی است که به این باور رسیده ام که شادی زندگی در اینجا به غوطه وری در خیال خوشی های گذشته است..

"بيراهه رفته بودم!
آن شب...
دستم را گرفته بود و مي كشيد...
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت ..."

پ.ن ۱: برای تکمیل مطلب قبلی و با توجه به استقبال دوستان -و دشمنان- تمثالی از  حضرتمان در حال اسکی کردن و لحظاتی قبل از حادثه در زیر آمده است...:)

Vahid Auf Der Piste

پ.ن ۲: ناصر عبداللهی هم رفت..می دانستم...این روزها تقدیر آن است که بادهای سرد با سوزش دردناکی دستان خسته ی همه خاطرات سال های کودکی و نوجوانی را مجروح کنند...

پ.ن ۳: مدتی است که فرصت نشده وسیع باشم....ولی باور کن تنها بوده ام...سر به زیر..و سخت!!..
"دلم گرفته است...
صدای قدم های پی در پی و نسیم خنکی که به صورت میزند
آنقدر تصویر و خیال در سرت می آورد که ..."
....
 
پ.ن ۴: دیروز تصمیم گرفتیم که برای شام به سراغ چیزهای کمی پیچیده تر برویم....و به این فکر افتادیم که بد نیست درست کردن پیتزا رو به عنوان سوژه وقت هدر کردن امشب انتخاب کنیم....و در همین لحظه خاطراتی نازک از خیالات صبورمان گذشت..یاد سال های بعد از جنگ افتادم..اون موقع که هنوز در کشور فراوانی نبود...شاید ۶ یا ۷ ساله بودیم....در همان خانه ی کلنگی همیشگی که عطر دل بستگی هایش است که این روزها باعث می شود که راه گم نشود!...خوب یادم هست...همان روز که مادر گفت که امروز کلاس نمی رود ومی خواهد برای ناهار پیتزا درست کند...و ما هم شاد بودیم..دست خودمان نبود...دفعه ی اولمان بود..(آنقدر ساده که درد را نمی فهمیدیم..!!)....یادم هست که محمد چند ساعت زودتر آمده بود و من و حمید هم منتظر..مادر که آمد انگار از آخرت برایمان کمی معرفت آورده بود...شاد بودیم...آنقدر که قدر آن دلخوشی ها را نمی دانستیم...مشغول شدیم..هنوز یادم هست که با چه دقت خاصی دستورالعمل هایش را که با خودکار آبی با خط آشنایش روی کاغذ نوشته بود دنبال می کرد...و منتظر ماندیم...مدتی که گذشت و چون اجاق گاز فر نداشت، دیدیم که همه چیز سوخته... بهت وصف ناپذیری خانه را گرفت...هنوز سکوت آن دقایق یادم هست..و ناگاه شروع کردیم به گریه کردن...دست خودمان نبود..ساده بودیم و کوچک..مادر سعی می کرد دلداری بدهد...فایده نداشت...ما آن روز ها به دل خوشی های ساده مان اصرار داشتیم..آن روزها عادت داشتیم که در سر سختی ها هم با هم باشیم...ناگاه دیدیم که مادر هم شروع به گریه کردن کرد...ولی می دانستیم..دست خودش بود!!!......

+ نوشته شده در ساعت 8:54 بعد از ظهر