تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
بی تو اما همه جا ابری و غم گرفته است..

"بدبختی اينه که نميشه فهميد که اينجا کی دست اندرکاره(!) که لا اقل کمی بد وبيراه حتی -با همين لهجه ی توريستی-  بهونه ای باشه براي اينکه کمی تسکين پيدا کنين...دقيقاً با امروز 13 روزه که آب نیست...يعنی مخزن آب شهر به علّت بارندگی گل آلوده شده و همين ديگه...مجبوريد روی بيارين به شرکت هاي توليد کننده ی آب معدنی...از ديشب هم که برق کلّ منطقه ی دانشگاه قطع شده و 12 ساعته که برق هم ندارین...ظاهراً  سيستم حرارتی اينجا هم برقيه و خب اون هم کار

نمي کنه...دوستان ( ِمثبت!) ميگن ظاهراً گاز هم قطع شده...

باور کنيد اصلاً اعصابم ازاين چیزا خرد نيست..نه ازاين ها و نه ازاين که باید فکر کنم که فردا Assignment دارم و براي چهارشنبه هم يک Big Final Exam...تصور کنین! براي پيدا کردن يه لقمه نون(!) ميرين سواره اتوبوس بشين..همون طور که انتظار دارين سيستم Translink هم کلا جابجا شده ..سوار خط B99 میشین- ولی این بار پر از پیچ و خم های متعدد!!- و میرین تا اوّلين جایی که اثری از زندگی و مرحوم "اديسون" يافت ميشه... يه کانادایی خِپل که کل صورتش رو پوشونده -جز چشماش- میاد نزدیکتون میشینه و مدام هم بلند بلند ميخنده.....احتمالاً ازاين که شما مثل زنده ياد" سندباد" بدون حفاظ دل به سرما زدين بيشتر excited شده ...پشت سرهم ميگه که چقدر اوضاعfunny  هست و من تاحالا يادم نمياد ازين جور اتفاقا اينجا و.... بدبختی اينه که چون صورتشو پوشونده گاهی هم که صداي خندش نمياد فکر ميکنين که داره ميخنده..باور کنین این بی خیالی و آرامش مردم اینجا گاهی از همه ی این مصائب(!) اعصاب خرد کن تره!!"

 

اینا برای 2 هفته ی پیش بود که نشد پست کنم!(باور کنین فرصتش بود!)...الان زندگی به روال عادی خودش برگشته و همه چیز سر جاشه و اگر هم جایی نداشته براش یک جا پیدا کردن!...فقط این مسیر University Boulevard است که هنوز این درخته که افتاده وسط خیابون رو کسی زورش نرسیده بلند کنه و احتمالا تا پیدا شدن آدم قوی مناسب مدتی طول می کشه!...ظاهرا شورای شهر ونکوور به فکر انتخابات آینده هست و خیلی براش مهم نیست که شورا و شهرداری پست سیاسی نیست!..

 

عادت هم که کرده باشین، برای رفتن به تفریح ظاهرا حاجت به استخاره نیست...ساعت 8 شبه که دوستتون زنگ میزنه و میگه که فردا برنامه ی اسکی گذاشتن و اینا و شما هم بعد از اینکه طبق عادت شمارش افراد حاضر و غایب رو به جای میارین بدون اینکه فکر کنین که این اولین باره که می خواین برین اسکی پاسخ مثبت می دین..سعی می کنین سفارش هم  بکنین که هر چی لازمه براتون بیارن..(و شاید این جزء اولین دفعاتی هست که دارین در زندگی تون سفارش می کنین!)...به هر حال روز موعود می رسه ... اتوبوس ساعت 6:30 رو از دست می دین و 30 دقیقه تاخیر رو already برای خودتون محفوظ میدونین .. ظاهرا همه به این miss کردن های(!) شما عادت کردن و نیازی به معذرت خواهی نیست!..لباس می پوشین و جوری وسایل رو rent می کنین که یحتمل تمام حواس این خانومه که زیادی احساس مهربونی می کنه را به خفن بودن خودتون جلب  کنین..با بدبختی و در حالی که به علت لوازم آلات متصل بهتون هیچ کنترلی روی هیچ چی ندارین(!) سوار lift(همون تله کابین میشین).. هنگام پیاده شدن-همونطور که چند ثانیه قبلش انتظار داشتین- چوب اسکی تون به زمین می خوره و میفتین و مجبورن به خاطر شما stop  کنن و ملت معلق بمونن...چون مطمئنین که الان همه حواس ها به حرکت بعدی شماست سعی می کنین با یک قدم استوار به جلو رفته و نصفه complain ای هم بکنین که این پیست چندان خوب نیست و اینها!....ولی کاری نمیشه کرد!..اصلا تعادل ندارین ...و شروع می کنین غلتیدن ..خوشبختانه قسمت beginner هست و تقریبا تعداد افرادی که سرپا هستن خیلی کمه.....مهم نیست..شما حرفه ای هستین!..و آنقدر تلاش می کنین تا حداقل یک کنترل open loop روی خودتون داشته باشین..آماده میشین که دوباره سوار lift  بشین..هنوز اون لبخند مخصوص رو حفظ کردین!..مطمئنین که این بار دیگه می خواین به قصد تقریح اسکی کنین..دوستاتون میگن که اینجا اصلا fun  نیست و دوست دارن برن قسمت Intermediate  ... شما!؟  واضحه!..قبول می کنین!... شما حرفه ای هستین!..

تقریبا این بار 20 دقیقه ای طول می کشه تا با lift  برین بالا..زیبایی طبیعت باعث نمیشه که شما به دقایق آینده فکر نکنین..حتی این مدار ِکنترلی تون رو بیش تر از یک بار هم تست نکردین...دوستاتون خیلی سریع میرن پایین...اینجا منطقه ی professional  ها هست!..دل رو به برف می زنین(از دریا خیلی فاصله بود!)...می رین...احساس می کنین که سرعتتون داره زیاد میشه..اینقدر که تقریبا دیگه فاصله ی بین درختای اطراف دیده نمیشه!...لرزش پاهاتون رو دارین احساس می کنین...وقتشه که دیگه ترمز کنین...پای راستتون رو محکم می کنین و سعی می کنین که بهش زاویه بدین...اصلا نمیشه..جلوتون رو می بینین...به فاصله ی تقریبا نزدیکی سراشیبی شدیدی هست که جاده می پیچه..و شما هم آرزو می کنین که باهاش بپیچین!...نمیشه...حرکتتون ناپایدار شده و دیگه نمیشه کنترل کرد!...دیگه دارین با خودتون فکر می کنین...تقریبا هر فکری جز اینکه چی کار باید بکنین..از دور هم کسی داد می زنه...stop! stop!. ..خودتون رو میندازین زمین و سعی می کنین که چوب اسکی تون رو بر شیب عمود کنین..سرعت زیاده..ولی سعی می کنین..خیلی دیر شده..پست کنار جاده در فاصله ی یک متریه...می خورین به پست ..و در حالی که سعی می کنین محکم بگیرینش یکی از دستکش هاتون پرت میشه پایین...مطمئن هستین که متوقف شدین...مرد سالخورده بهتون نزدیک میشه..میگه:

 

“ Oh …Nice break!...Your survived! You know why I love skiing?”

سرتون رو تکون میدین...

“ Well...I love it..cuz ... This is the story of our life!
          We have to be careful and precise! Whenever we make a mistake, we fall down..”

 

ساعت 9 شب...خسته و فگار برمی گردین خونه..و چشماتون رو روی هم میزارین..و مطمئن هستین که به اندازه ی کافی professional هستین!....

 

"سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم !

اگر داغ ِ دل بود ما دیده ایم

اگر خونِ دل بود ما خورده ایم

...

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

 

  دلی سربلند و سری سر به زیر

                                      از این دست عمری به سر برده ایم!..."

 

 

برف در UBC..با تشکر از برادر فرقانی! :)

 

 

پ.ن 1: شاید اولین آهنگی که از "ناصر عبداللهی" شنیدم این آهنگ بود..امیدواریم که این دل بستگی ما به صدای صمیمی  اش و به یا فاطمه های شب های رمضانش از بین نرود و سلامتی و بهبودی کامل پیدا کنه(شما هم این جمله"سلامتی و بهبودی کامل  ..."  رو از کسی میشنوین همون احساس بهتون دست میده!؟)...

 

پ.ن 2: مطمئنم که ولایت عشق همیشه خواهد ماند از نوع مطلقه اش! ولی باید باور کنیم که "بابک بیات" هم رفت..همونی که با صدای سازش می گفت که:

"غصه اگه پيرم كنه ، غم اگه زنجيرم كنه
دست ِبزرگ آسمون ، اگه زمينگيرم كنه
مي مونم و مي دونم ، بازم يه روز مي تونم ، تو رو به دست بيارم!.."

 

پ.ن 3: درجلسه ی گفت و گوی رئیس جمهور یک کشور- که کشور بزرگ و مهمی هم هست- با دانشجویان( ظاهرا قشر تحصیل کرده، با شعور، منطقی، آزادی خواه، متفکر، آینده دار...) یکی از دانشگاه های همون کشور دو نارنجک صوتی منفجر میشه و به  رئیس جمهور فحاشی میشه...و بعدش همه جا از این حرکت و پویایی دانشجویان اظهار شادی می شه و حتی عده ای از مال باختگان از اینکه اتفاق بدتری نیفتاده و مثلا خود رئیس جمهور به جای عکسش آتش زده نشده احساس ناراحتی می کنند!..فکر کنین شما یک ناظر خارجی هستین..و با اینکه دانشجویان اون دانشگاه رو عمدتا ضایع العقل و منبسط(!) میدونین ولی سعی می کنین به صورت دانشجو بهشون نگاه کنین..کشور مورد نظر را پیدا می کنین ؟!

 

پ.ن 4:اینجارا بخوانید.. برایم بسیار جالب است...سایپا در لیگ برتر اول  است هنوز..کاپیتان تیم  برای افزایش قدرت تهاجمی تیم خودش را تعویض می کند..و گاها به خودش بازی نمی دهد...همان کسی که رکورد گل های ملی جهان را در اختیار دارد..و چندین سال کاپیتان تیم ملی بوده..ولی بارها وبیش از همه توسط یاران باصفای مطبوعات و مشتی رند(با سیم های خاردار!) بی شرمانه و نا عادل انه مورد هتاکی قرار گرفته...

اخبار را مرور می کنم..ایران با یک بازی ضعیف با دو گل از قطر می بازد..یادم می آید که تیم دادکانِ خائنِ بی مسئولیتِ رانت خوارِ (و ...) دو بار پیاپی قهرمان آسیا شده بود...همزمان آقای علی آبادی از دستگیری مافیای فوتبال خبر می دهد و پیروزی های آینده را حتمی می داند.. خدایا! این ها چه شان هست!؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:6 قبل از ظهر