تبليغاتX
در ملکوت سکوت

 

سه شنبه هجدهم مهر 1385
پاییز می گذشت...

پس از یک ماه off-campus بودن حالا دو هفته ای است که در (Thunderbird(on-campus housingهستم.اینکه با ۲ تا چینی هم خونه ای باشی و  بخوای هر روز Spicy Food شون رو تحمل کنی و با صدای در به هم زدن هاشون ۳متر به هوا پرتاب نشی کار سختیه و به نظر می رسه که  تنها مزیت این تغییر برای من کوتاه شدن مسیر باشه ...اسم یکیشون EE هست(و برقی هم هست!!) و اون یکی رو تا حالا ندیدم(!!)....این EE رو هم به طور اتفاقی به زیارتشون نائل شدیم!...سر یکی از کلاس ها دیدم  اومد گفت که من شما رو امروز توی خونمون دیدم و اینا و معلوم شد که هم خونه ای هستیم..(همین قدر مسخره!)...به هر حال منظور این بود که اصلا اینجا مثل خونه ی قبلی  کسی حوصله ی Socialize نداره!..قبل از من اینجا یک کانادایی بوده که به گفته ی دوستان ظرف ۱ هفته کل وسایلش رو مامانش میاد می بره و اینجا رو ترک می کنه!! من که فعلا هنوز ۲ هفته ای هست اینجا هستم و بعید نیست که چند روز دیگه .....

همین هفته ی پیش که سر یکی از کلاس ها به فرمول Mass transfer برای Paralle plate که استاد خیلی راحت برای حالت Rectangular استفاده می کرد اعتراض می کنید، پس از چند دقیقه که استاد متوجه می شن شما منظورتون چیه(که البته قسمتی اش به خاطر اینه که هنوز شما انگلیسی رو مثل توریست ها صحبت می کنین!)، می گن که توضیحات بیشتر رو بهتون میل می زنه و اینها!!!..همان شب که میل هاتون رو چک می کنین رد پای استاد عزیز رو پیدا می کنین که گفته:

Vahid, I am happy that you are so interested in this problem
.....

کمی احساس رضایت می کنین ازین که به احتمال زیاد استاد فهمیده منظور شما رو..میل رو که تا آخر می خونین می بینین که بهتون پیشنهاد کرده که مسئله سه بعدی اش رو تحلیلی حل کنین!!..کمی روش فکر می کنین و به این نتیجه می رسین که با توجه به Boundary Condition مسئله جواب تحلیلی نداره و چون ۱۰۰٪ هنوز مطمئن نیستید جواب استاد محترم رو نمی دین و فقط میل رو در Mailbox تون نگه می دارین(تا احیانا فقط همین قسمتشو (!) بعدا به یکی نشون بدین!!)...همین طوری که در شاهکارتون مستغرق(!؟) شدین یهو  احساس می کنین که همه جای بدنتون سرد شده..اولش احساس می کنین که مربوط به دمای هوا و Windchill و (ازین Canadian traditional ها!) هست ولی بعدش متوجه میشین که نه.. وقتی می بینین که استاد عزیز میل رو برای Supervisor تون هم cc کرده و تازه متوجه می شین که چرا استاد اولین جلسه کلی فرم مشخصات بهتون داده و ...خلاصه ضمن اینکه نیم نگاهی به حل مسئله (قدیم+جدید!!) دارین به این فکر می کنین که بهتره ازین به بعد به هیچ چی ولو در ظاهر Intrested نباشین و بهتره به این فکر کنین که هفته ی بعد ۲ تا Midterm دارین و Text book که  اصلا ندارین..سر کلاس ها هم که اکثرا Interested(به معنای بالا نه واقعی!) بودین به جای اینکه گوش کنین!..گاهی اوقات هم که گوش دادین نتونستین ارتباط جمله های استاد رو بفهمین که از دوستان شنیدین عادیه(گرچه باور ندارین هنوز!)...بگذریم!

از پنجره ی اتاق که نگاه می کنی تقریبا برگ همه ی درخت ها زرد شده...رمضان به نیمه رسیده و امروز روز چهاردهم هست...رمضان امسال (Ramadan!!) اصلا حس گذشته رو نداره..هیچ جا صدای قرآن نمیاد..فکر اینکه چقدر روزهای شب قدر و احیاء دکتر مهدوی رو miss کردم (البته جز بحث های سیاسی!!)... هوا دیگه کم کم داره سرد می شه..صدای خش خش برگ ها..و تو ایستاده ای... رو به آسمان مهتاب مُرده ی مغموم، در شمارش چندمین ردپای روزها، نمازت را شکسته می خوانی!!

پاییز می گذشت...
در کوچه های سرد..
                                ما سوت می زدیم!

 

جلوی دانشکده..دانشگاه UBC

+ نوشته شده در ساعت 8:48 قبل از ظهر
شنبه یکم مهر 1385
می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری....

قبل از هر چیز باید صمیمانه با کسانی که بارها در وبلاگشون می نوشتن که "چند صفحه نوشته بودم پاک شد" ابراز همدردی کنم و مراتب انزجار خودم را اعلام می کنم و محکوم می کنیم!( !؟)...

با احتساب امروز که ۲۳ سپتامبر هست، ۲۴ روز از اقامت من در اینجا سپری شده...این یک ماه رو در یک خونه ی off-campus بودم و با یک خانواده ی فیلیپینی الاصل کانادایی و به صورت Homestay زندگی کردم...Homestay یعنی بعضی خانواده ها دانشجوها رو قبول می کنن و بهشون اتاق می دن و عموما غذا هم می دن که البته من غذا رو exclude کردم..و بعدا فهمیدم که اهل کتاب ها هم مثل ما حلال گوشت هستن...اینها یک خانواده ی ۳ نفری هستن که دوست دارن با دانشجوها از جاهای مختلف آشنا بشن و Cultural connection  و Socialize و از این حرفا...یک خونه ی ۳ طبقه  دارن و تا ۷ دانشجو رو می تونن قبول کنن..البته تنها مشکل من اینجا اینه که به UBC خیلی دوره و حدود ۱ ساعت و نیم ( نصف مسیر با Skytrain) طول می کشه و در مجموع من ۳ ساعت در روز رو اینطوری در ماه Waste می کنم...به همین دلیل تصمیم گرفتم که یک خونه ی on-campus بگیرم و از فردا به اون جا Move می کنم..

UBC یکی از بزرگترین دانشگاه های کانادا و آمریکا هست..Campus فوق العاده بزرگی داره به طوریکه اگر بخواهید قطر Campus رو قدم بزنید حداقل ۱ ساعت طول می کشه..(عکس زیر-تقریبا کل این مستطیل محاط به فضای سبز (!) campus هست..) من در مورد Ranking های رشته های دیگه زیاد نمی دونم(البته دیروز یکی از دانشجوهای رشته ی انگلیسی-Anna- می گفت که UBC در Field اونها در مقطع Undergraduate در بین دانشگاه های آمریکای شمالی First rank هستش...) ولی در مهندسی در مقطع Graduate رنک خوبی داره...من فعلا در Nano Engineering Lab در دانشکده ی مکانیک مشغول شدم...Supervisor ام- Boris - آلمانیه و تازه از برکلی دکترا و post-doc اش رو گرفته و ۲ تا دکترا در مهندسی مکانیک و مهندسی شیمی-گرایش Bio- داره و Office اش طبقه ی بالای Lab ما در ساختمان Kaiser  در دانشکده ی برق هست..اینو هم بگم که روی کاغذ ما اینجا در دانشکده برق هستیم و خلاصه رفتیم زیر بیرق کفر!..البته اینجا ساختمان دانشکده ی مهندسی مکانیک و برق از طبقه ی دوم به بعد به هم ارتباط تنگانگی دارن(!!) و از طبقه ی دوم به پایین آزمایشگاه های مکانیک و عمران کنار هم هستن و خلاصه خودتون تصور کنید دیگه!!... -اصولا همه دوست دارن یک جوری خودشون رو به مکانیکی ها نزدیک کنن!! :دی- 

Campus دانشگاه UBC از بالا

 در مورد بقیه ی مطالب بعدا کامل می نویسم و بیشتر عکس می ذارم..اگر سوالی هم بود در قسمت نظر خواهی بذارین و اینجا سعی می کنم جواب بدم...

ماه رمضان هم نزدیک است...دلم عجیب می خواست که این یک ماه را ایران بودم...لحظات افطار..دعای مامان...نماز های قبل از افطار........


عاقبت بویی نبردیم از سرای عافیت
           ساحل گم گشته ی ما را به دریا ریختند.....

+ نوشته شده در ساعت 5:32 بعد از ظهر