پس از حدود ۲۰ ساعت پرواز، الان نزدیک به ۱۰ دقیقه است که رسیدم و الان در خانه ی محمد هستم..وقت زیادی برای نوشتن ندارم..فقط میل های دوستان را چک کردم..با یک Connection flight از طریق لندن آمدم و چون اختلاف دو پروازم کمتر از ۴۵ دقیقه بود احتمال از دست دادن پرواز دوم را می دادم که همین طور هم شد و مجبور شدم با یک پرواز دیگه با ۵ ساعت تاخیر بیام..جالبه که British Airways که ادعای پروازهای میلی متری میکنه فقط در پرواز اینجا ۲ ساعت تاخیر داشت..و جالب اینکه وسط پرواز خلبان اعلام کرد که تصمیم گرفته که برای سوخت گیری بخارست هم بره -مجارستان-و طُرفه تر اینکه جز من- که طبیعتا عصبانی بودم بیشتر تا ناراحت- از این هم وطنان بی وطن ما هم هیچ صدایی شنیده نشد و حتی زحمت یک خم به ابرو آوردن را هم نکشیدند-مقایسه کنین اگر Iran Air بود ملت چه بلایی سر حیثیت هواپیمایی کشور می آوردند-.. و خوب این ها هم طبق معمول دیگه عادت دارن که با یک I am sorry یا unfortunately کل موضوع را هم حل می کنند...این را هم اضافه کنم که برگه ی نظر سنجی همه ی مسافران را که پر از تعاریف رنگارنگ است خیلی محترمانه و در کارتابل های مخصوص نگه داری می کنند و برگه ی نظر سنجی من را بدون اینکه نگاه کند و فقط به خاطر احتمال انتقاد با یک Thank you تلخ در جیبش مچاله می کند!...(و زیر لب یک زنده باد مخالف من هم می گوید)
اما گذشته از این موضوع باید اعتراف کرد که کارمندان British در مقایسه با جاهای دیگر دنیا-حتی همین ماموران فرودگاه کانادا- از Qualification بسیار بالاتری برخوردارند..مثلا در فرودگاه کانادا چند بار و توسط افراد مختلف حتی بعد از پرواز مسافران را مورد بازرسی قرار می دهند ولی در فرودگاه هیترو لندن و بعد از این حوادث بمب گذاری اخیر تنها توسط یک پیر مرد ۵۰-۶۰ ساله ارزیابی می شوی که ظاهرا ۵ یا ۶ زبان دنیا را Fluent صحبت می کند..گاهی اوقات کل وسایل را بازرسی می کند و گاهی اوقات نه و این اعتماد به یک نفر و اعتماد به سیستم روان شناسی باعث تقویت شدید ایمنی از طریق روان شناسی شده و همچنین این باعث می شود که به وضوح ببینی که تصمیم توسط یک فرد -و نه یک سیستم امنیتی پیچیده- گرفته می شود..
نکته ی آخر اینکه از بالای لندن ورزشگاه استمفورد بریج- زمین اختصاصی چلسی- را پیدا کردم و بسی هیجان زده شدم-الکی!-...(قابل توجه حمید)
امروز ۲۹ آگوست است،هفتم شهریور ۱۳۸۵.ساعت ۳ صبح. قرار است تا ۲ ساعت دیگر به فرودگاه بروم.همین جا کنار چمدان هایم نشسته ام.هیچ چیز جا نمی شود! جا می گذارم همه ی دل بستگی ها را..لبخندهای نگرانت عذابم می دهد...این اشک ها را پنهان نکنی تحملش برایم آسان تر است ...
می دانم..همه ی این ها-خوب که بنگری- چیزی جز "جوگیری" نبود...و چه غم انگیز است که زندگی را به خودت ببازی...و چه ملال آور وقتی حس می کنی به همان سمتی می روی که نباید..و همان چیزهایی قرار است برایت دل خوشی باشند که برای آنها که از شنیدن اسم شان هم نفرت داری...زندگی برای من این دل خوشی ها نیستند..وقتی کسی گلویت را فشار می دهد دیگر برایت مهم نیست که آلودگی هوا مجاز است یا نه... زندگی همین چیزهایی است که این جا می گذارم..........واستعینوا بالصبر والصلاة...
انگار همین دیروز بود.همان پنچ شنبه ی جشن ورودی های جدید.. دانشجوی مهندسی مکانیک..و بعدها دانشجوی دورشته ای مهندسی مکانیک و نفت- که تا آخر بر دوشمان سنگینی می کرد!-...انگار همین دیروز بود که دغدغه ی ثبت نام و فرم تثبیت و .. داشتیم. امضاهای جعلی سپهر..کلاس های حل تمرین فیزیک ساعت ۴:۳۰...تالارهای ریاضی و فیزیک..جایزه ی هزار تومانی دکتر تابش...روزهای امتحان ساعت ۷:۳۰...تمرین های با خودکارِ رنگِ چمن های جلوی ابن سینا خورده!...کلاس های حل تمرین معادلات دیفرانسیل...آزمایشگاه رباتیک و نگرانی های Funding ... مسابقات انگلیس...خنده های هومن عابدی...آهنگ گوش دادن های حسام...ناهار های پنج شنبه...پانتومیم قطار..اتاق ۱۰ نفره ی مشهد...تولد گرفتن ها ....همه چیز خیلی زود نابود می شود..گویی همه این ها را برای این ساخته اند که روزی ازبین بروند....
سکوت شرحه شرحه می گذرد در یاد،
و بادهای کافر!
به سرنگونی پرچم جوانه ها
با ترانه های هوسناک
صحّه می گذارند.
شکایتی نیست،
و حکایتی........!
آرشیو