بخوان قصه ی آسیاب است و باد...و ما نیزه داران که می تاختیم! "
...
انگار احساس می کنی که همه ی این مدت را جلوی دوربین بوده ای وقتی که از پایان قرار است شروع کنی و حال آنکه آغاز هیچ دستت نبوده..چیزی است بیگانه با سرنوشت..چه خوب می گوید شهریار وقتی "به کتابی که منم اول و آخر مطلب..من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست"...چقدر سخت است بخواهی کنار بیایی با بسته شدن دفتری که دو سال تمام بهترین خاطراتت را نگه می داشتی. از آن بالاتر غم هایت را...دل تنگی هایت را...گریه هایت را..اما این گاری روزگار می کشاندت به رسیدن به و بریدن از..با "چرخش عین عاج چرخ" هایش ...حقیقت اما همیشه سوار است بر اینکه تنها چیزی که نزدیک می شود پایان است و باید خوب صبور بود که از خودت دور نشوی...برایم روزگار آموزگار است...
ملکوت سکوت قسمتی از من بود که حالا با این چند خط تمام می شود. از فردا که چه زود خواهد آمد من آدم دیگری هستم. با یک قسمت به پایان رسیده. با یک تز صد و چند صفحه ای که بیشتر چیزهایی که یادگرفته ام را ندارد...ملکوت فردا دوباره لهجه ی شیرین سکوت را از یاد خواهد گرفت...که عبور از دلم ساده نیست...
اما من کودکانه ستایش می کنم دست های گرم بر سرم را در این مدت..من از صدای هر شب پدر تشکر می کنم که اگر نبود نه تنهایی که گمراهی مچاله ام می کرد...من از اینکه حالا فهمیده ام که پدر مرا به اسم دعا می کند صبح ها احساس بزرگی می کنم...من از آن همه صداقت مادر..از آن که زود می فهمد و نمی گوید...از آن که نمی خواهد چیزی از خودش جز من...از آن که سنگین است و صمیمی..از آن که ساده است و محکم..از آن که خوب گوش می کرد به "دوره ی سوم" تاریخ سوم راهنمایی...از آن که سرش می خورد به در که سحرها ولی می گذاشت گریه هایش را به اذان احساس بزرگی می کنم...
من از بودن با حمید و محمد -تنها همرزمان همروز من- احساس غرور می کرده ام...من از قسمتی از حمید بودن و پاره ای از محمد بودن راضی بوده ام به تقدیر.. که چند ده سال زودتر حس کنم که "معاد جسمانی است"...من نمی توانم این جا بنویسم که چطور شده است همه ی این مدت با آن ها بودن را که هیچ وقت جایشان پر نمی شود..که خالی تر می شود..خالی تر...
و من..من از شما که بی شائبه دوست داشتید این طومار بازشده را تشکر می کنم..من از برهان که حرف می زد از چیزهایی که خودم و خودش می فهمیدیم شاید فقط..از محمدرضا...از حسام که کران بالای محبت است..از خزر که خودش است..که به جا، مهربان و دل نازک است..از علی که فرمانده غنایم زخمی ترین های مثل من و خودش است..و از تو که خوب ترینی..تشکر می کنم....
و حالا نگاه می کنم به دست های شما که سخت دل بسته ام به دعایی که همیشه هست..
تا تو در باغ تماشای گلی می کردی...ما تماشای تو کردیم..تماشا را باش~
عالی جناب
اکتبر ۲۰۰۸
انعمت علیّ و علی والدیّ
و ان اعمل صالحا ترضـه
و اصلح لی فی ذریتی
انی تبت الیک
و انی من المسلمین..
صدایی آشنا مصیبت روزهایم را در آغوش گرفته است..عطر این آیات مرا به رمضان امسال نزدیک میکند..
عطر خاصی گرفته است صدایم این روزها..که فقط خودم احساس میکنم.
رمضان مهمی است..شاید فعلا همین!
“When the seagulls follow the trawler, it's because they think sardines will be thrown in to the sea.”
همه دیدند..وقتی کانتونا بعد از اخراج از زمين در بازی با کریستال پالاس در سال ۹۵، آن هوادار کنار زمین زد را...با یک لگد کنگ فو...

فردایش روزنامه ها را که برای روزنامه نگاری گفته بود:
"وقتي مرغ هاي دريايي يک قايق ماهيگيري را دنبال مي کنند، دليلش اين است که فکر مي کنند الان همه ماهي هاي ساردين به داخل دريا ريخته مي شوند."
~~!
حاشیه:
گوردون استراکان (مربی تیم کاونتری آن موقع):
اگر یک فرانسوی راجع به مرغ دریایی، قایق ماهیگیری و ساردین حرف بزند یک فیلسوف است. و من هم یک کوتوله ی اسکاتلندی احمق حتما که حرف مفت زیاد می زند.
آرشیو